پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

دشت دریاسر

دشت دریاسر واقع شده در قسمت جنوبی شهر تنکابن، یکی از زیباترین مناطق شمال ایران به شمار می آید. این دشت که در ارتفاع بیش از 2000 متری از سطح دریا واقع شده است، در بین 4 کوه محصور شده است. از سمت جنوب غربی کوه الموت بلندترین کوهی است که این دشت را احاطه کرده است. در حقیقت این دشت مرزی است که پوشش سبز و جنگلی شمال ایران را به پوشش برفی و یخچالی کوه الموت متصل می کند.

سطح این دشت در فصل بهار پر از گلهای زرد رنگی می شود که در میان چمن های سبزرنگ رخ می نمایانند و چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کنند. از جالبترین ویژگیهای این دشت این است که در کف آن دهها چشمه وجود دارد و آب از میان سبزه ها به بیرون می جوشد بطوریکه در فصل بهار که آب زیاد است به سختی مکان خشکی را می توان در دشت پیدا کرد. به دلیل موقعیت استراتژیکی این منطقه در فصول مختلف مناظر کم نظیری را می توان در آن شاهد بود. در فصل بهار چشمه های جوشان که از کف دشت جاری می شوند، چمن های سبز رنگ که سرتاسر دشت را می پوشانند، گلهای زرد رنگ که اندازه شان در حدود 20-30 سانتی متر است از یک سو، کوههای پوشیده شده از جنگلهای انبوه از سوی دیگر، و قله سیالان با یخچالهای بزرگ از سمت دیگر را می توان در یک نگاه دید.

در فصل پاییز نیز یکی از بدیع ترین صحنه ها در این دشت شکل می گیرد؛ میلیون ها برگ که از درختان خود جدا می شوند در فضا معلق شده و به زمین میریزند و زمین را با رنگهای گوناگون خود فرش می کنند.  یکی دیگر از صحنه های عجیبی که می توان در این دشت  و در شب مشاهده کرد شهاب سنگها هستند که نور بسیار زیادی دارند. در صورت خوب بودن هوا (شبها معمولا هوا اگر ابری نباشد البته هوا خیلی سرد است)، می توان به بیرون رفت و آسمان را برای مدتهای مدیدی نگاه کرد و لذت برد.  

مراحل سفر:

جاده چالوس، تنکابن، ده عسل محله در منطقه 2000، دشت دریاسر و سپس بازگشت از همین مسیر.

تدارکات:

دشت دریاسر آب و هوای عجیبی دارد: در زمستان بسیار سرد است (بدلیل کوهستانی بودن منطقه)، در بهار بسیار خوش آب و هوا است، در تابستان روزها بسیار گرم و شب ها سرد است و پاییز هم تقریبأ همیشه بارانی است. در انتهای دشت چند کلبه وجود دارد که متعلق به دامپروران منطقه می باشد و در فصولی که خود آنها در آنجا نباشند می توان از آنها استفاده کرد. داشتن لباس گرم و کیسه خواب  توصیه می شود.

تصاویر:
راه منتهی به دشت دریاسر      دشت دریاسر      دشت دریاسر همراه با قله سیالان      قله سیالان

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢


گنه کرد در بلخ آهنگری


گنه کرد در بلخ آهنگری
به ایران زدند گردن وبلاگ گری!
از وقتی پرشین بلاگ و بلاگ اسپات را فیلتر کرده اند راستش دستم به کیبرد نمی رفت. فکر کنم جدی جدی داره وقتش میشه که کیبردها را در پستوی خانه نهان باید کرد..... چطوره اصلأ بریزن هر چی رایانه در مملکت هستش را جمع کنند و برگردیم به بیست سال پیش، شاید اینطوری بهتر باشه. بعدش می گن چرا خلایق هی می ریزن در خیابونا و شعار می دن..... خوب ببم جان اگر قرار باشه که شما چند هزار تا وبلاگ نویس را هم از نوشتن بازدارید که وضع اسفناکتر می شود. جوونای ما مگه چقدر دلخوشی دارن که همین وبلاگ نویسی را هم دارین از آنها می گیرید. خلاصه که پس از اعلام مخابرات ایران که ما بی تقصیر هستیم و شرکت پارس آنلاین این سایت ها را فیلتر کرده، هنوز که هنوزه وبلاگ های سایت بلاگ اسپات دارای فیلتر هستند و دسترسی به آنها با مشکلات عدیده. احتمالأ مدیران شرکت پارس آنلاین صهیونیست بودند و می خواستند از هنگامه 18 تیر از آب گل آلود ماهی بگیرند و مملکت را بیشتر بهم بریزند و مدیران مخابرات ایران سریعأ با این جاسوسان خارجی مقابله نمودند. ولله ما که از این سیاست بازیها و یا بهتر بگویم بی سیاستگری مسئولین مخابرات ایران سر درنیاوردیم. این را هم حواله پنجاه سال دیگر می کنم که اون موقع این قضیه هم اظهرالشمس می گردد. از این دفعه هم هر کسی ما را سیخ کند! فقط بهش میگویم: باش تا صبح دولتت بدمد....!

راستی این تصویر زیر را هم جهت آن عده معدودی که هوای تکه تکه کردن ایران عزیز را در سر دارند درج می کنم تا کاغذ دیواری کامپیوتر خودشون بکنند. البته یک تصویر دیگر هم بود که مرزهای ایران زمین خیلی پهناورتر بود. گفتم اگر اونو اینجا نصبش کنم این بنده خداها ممکنه دیگه سکته کنن. به همین بسنده کردم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٢


گل های ناز ایران زمین

 

قبل از اینکه به مدرسه بروم، از وظیفه شناسی و همچنین لطف خواهر و برادران بزرگترم، خواندن و نوشتن را قبل از رفتن به کلاس اول دبستان آموخته بودم و روزنامه هم حتی می خواندم! یادم هست صفحات روزنامه برای جثه من همانند یک فرش کوچک بود و کاملأ روی صفحات آن می نشستم  تا خبرهای بالای صفحه را بتوانم بخوانم. انگاری معتاد شده بودم. مجله های  "دختران و پسران" برادرم، مجله "جوانان" و "زن روز" خواهرم و روزنامه های پدر همچون نقل و نبات دورم پراکنده می شد. عادتی که هنوز هم مرا رها نکرده است.آن زمان نشریات پر بود از اخبار داغ و اسکوپ (SCOOP) و برای کودکی به سن من که تشنه دانستن بودم یعنی دنیایی پر از رمز و  راز که ساعتها مرا مجذوب خود میکرد.اما تنها یک خبر را از لابلای آن همه مطالب رنگارنگ بیاد دارم. و آن تولد لاله و لادن بود.

بهاران و خزان بسیاری گذشتند تا روزی آن دو را در دانشگاه تهران ملاقات نمودم و خاطره کودکی ام را برایشان تعریف کردم. خنده هایشان را هیچگاه فراموش نمی کنم.

 و حال با تمام وجودم احساس می کنم کسی دوران کودکی ام را از من دزدیده.....

احساس می کنم دیگر دوست ندارم روزنامه بخوانم.

من تنها با خاطره ای گنگ و کوچک،اما خانواده این گل های ناز ایران زمین با هزاران خاطره از لحظه لحظه با آنان بودن. چگونه تحمل خواهند نمود؟

از خواهران دوقلوی وبلاگ معبد مهر برای عکس زیبایشان از لاله و لادن کمال تشکر را دارم.
به حرکت ناپسندیده کمیته امداد امام در اعلام شماره حساب بانکی بدون اجازه خانواده لاله و لادن بیژنی، نهایت اعتراض را دارم.
---------------------------------------------------------------------------------------------

پیام خصوصی
از همه دوستان، آشنایان و فامیل خودم  که در طی چند روز گذشته با من تماس گرفتند، بابت نوشتن مطلب (( ایشون از دوستان و آشنایان خانوادگی قدیم بنده هستش و فقط برای فضولی و سر از کار من درآوردن به وبلاگ من سر می زنه! )) در نوشته قبلی ام کمال پوزش را دارم. فقط لازم به توضیح می باشد که فرنوش از آشنایان خانوادگی نزدیک من می باشد که با وی و خانواده اش خیلی صمیمی هستم و مطلب فوق فقط یک شوخی با وی بود که همیشه سر به سر هم میگذاریم. در هر حال امیدوارم از من رنجیده خاطر نشوید و مرا ببخشید. بابا به خدا فکر نمی کردم اینهمه آشنایان شخصی خودم غیر از بچه های وبلاگ نویس و سایر کاربران اینترنت نوشته های من را می خوانند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳۸٢


آذربایجان

قبل از اینکه به مطلب اصلی بپردازم، بد ندانستم که به آماری که دیشب در سایت آماری TAKTAZ برخوردم اشاره ای داشته باشم. دیشب وقتی از طریق لوگوی TAKTAZ که بر روی وبلاگم هست به داخلش رفتم با ذوق مرگی فراوان! متوجه شدم که بخاطر لطف شما دوستان که بر روی این لوگو کلیک نموده اید، وبلاگ من در بین ده سایت برتر این سایت آماری قرار گرفته است که صمیمانه از شما متشکر هستم که چنین لطفی را در حق من داشته اید. امیدوارم که بتوانم پاسخگوی مهربانی های شما عزیزان باشم. البته بد نیست به نکته جالبی هم اشاره کنم اینکه اکثر قریب به اتفاق سایت های برتر دیگر این فهرست تمامی از سایت های سکسی و یا مربوط به ارتباطات فیمابین! می باشند که من وصله بدی براشون شدم! راستش خودم هم یک ذره خجالت کشیدم که وسط اونها قرار گرفته ام. حالا اینم یک طرف که از آن غرور وبلاگ نویس های خداتا کانتر بهم دست داده و از فردا قسمت نظرسنجی (حرف دل دوستان) را بر می داریم که چیزی ازشون کم نیاریم. لینک مینک! هم دیگه خبری نیست. هر چی زاری هم بزنیم بهتون لینک نمی دم. فقط باید برم چند تا ازون لینک های باکلاسا را هم بذارم در قسمت لینکم و مال شماها را که روزی یک دونه ورودی هم بجز خودتون به سایت من ندارین! بردارم! خوب دیگه امری نبود، کاری نداشتین. اینطرفا هم پیداتون نشه که وقته کل و کل کردن با شماهارو ندارم. فقط ایمیل به هودرجونم می زنم و بس...
فحش ندین بابا، شوخی کردم دیگه... البته یک وقت به حساب خاکی بودنم نذارین ها که می گم شوخی کردم! نه بابا به حساب طمع بیش از حد من بذارین که بازم خواننده بیشتر می خوام و تا پوز این سایت گویا را نزنم از پا نمی نشینم. البته فکر کنم داستان من داره میشه عینهو داستان اون قورباغه که هی خودش را باد می کرد تا بشه اندازه گاو! آخرشم ترکید و گاو نشد!
-----------------------------------------------------

یک مخالف ایرانی خواستار تشکیل آذربایجان جنوبی شد .
یک استاد سابق دانشگاه، خواستار تشکیل آذربایجان جنوبی در اراضی جمهوری اسلامی ایران شد. به گزارش «ایلاف» محمود علی چهرگانی که ملیت آذربایجانی را برای خود برگزیده، روز گذشته در باکو، مدعی تشکیل آذربایجان جنوبی در ایران شد. رییس حزب جدایی ‌طلب نهضت ملی آذربایجان در گفت‌وگوی مطبوعاتی خود تأکید کرد، دولت جمهوری اسلامی ایران می بایست عرصه را برای جوانان خواهان دموکراسی باز کند. وی گفت، فرصتی فراهم شده تا ایران با استقلال طلبی منطقه آذری زبان ایران، برای پیوستن به کشور آذربایجان موافقت کند. این استاد مخالف ایرانی افزود، مردم آذری زبان شمال و جنوب، با جمعیت 35 میلیونی، می‌بایست برای استقلال طلبی خود قیام کنند. در همین حال عز‌ت‌الله جدلی، سخنگوی سفارت ایران در باکو در اعتراض به اظهارات این شخص گفت: جمهوری اسلامی ایران به هیچ کشوری اجازه نمی‌دهد تا در امور داخلی این کشور مداخله کند. وی گفت: انتظار می ‌رود جمهوری آذربایجان برای جلوگیری از تیره شدن روابط دوجانبه، موضع خود را در قبال اظهارات این شخص اعلام کند. «ولایت قلی اف» وزیر امور خارجه آذربایجان هم اعلام کرد که آذربایجان، مسؤول اظهارنظر مخالفان ایرانی نیست. ( سایت بازتاب -دوازدهم تیر ماه هشتاد و دو )

جدی که هر دم از این باغ بری می رسد! همین چند روز پیش از بی شعوری بعضی افراد و دولت ها در مطلب پایین خودم صحبت می کردم که این خبر هم بتازگی منتشر شده است. البته بنده که پسر شمالی باشم و طبق تحقیقات دقیقی که انجام نمودم متوجه شدم که نیاکان من از نژاد ترک و ساکن شهر باکو بوده اند و در زمان قدیم به شمال ایران مهاجرت کرده اند و این رنگ روشن چشمم هم ارث از همین اجداد نازم هستش. حتی پدر خدا بیامرزم هم کمی ترکی بلد بود ولی خوب دیگه فرهنگ این کشور حتمأ استبدادی و جهانخوار ایران! بود که ما را تبدیل به یک ملیت دیگر کرد و ما تعصب ترکی خودمون را هم از دست دادیم وگرنه می دونستیم با همچین آشغالی چطوری برخورد کنیم. این بنده خدا انگاری از مغز معیوبه و یادش رفته که در زمان آن آقای پیشه وری ملعون هم این تبریزی های دلیر بودند که آذربایجان را از لوث این تفرقه اندازان پاک نمودند.
ولی صبر کنید این آقا هم پر بیراه نمی گوید و واقعأ این 35 میلیون جمعیت ترک شمال و جنوب رود ارس باید با هم متحد باشند. تازه این که چیزی نیست همین تهران پایتخت ایران هم شصت هفتاد درصد چه بسا بیشتر، ساکنین آن از نژاد غیور ترک هستند. چطوره ببم جان! تهران را هم به این کشور خودساخته خودتون ملحق کنید؟ فقط آخ آخ اصلأ یادم نبود که طبق کهن ترین نقشه های موجود در دنیا و تاریخ ایران زمین ( که برادران عرب جنوب خلیج همیشه فارس باید 8000 بار جریمه اش را بنویسند -عطف به مطلب پایین ) منطقه آذربایجان شمالی دربست متعلق به کشور ایران بوده است. خوب مشکلی نیست فقط زحمت کشیده آقای رئیس جمهور حیدر علی اف و جناب چهرگانی به همراه سایر همپالکی هایشان سند مربوط به آذربایجان شمالی را که در زمان دولت تزاری روسیه و عثمانی از ایران جدا شده بود، بیارن و تحویل ایران بدهند! تا انشاالله قضیه ختم به خیر بشه و ما هم یک مسافرت به باکو که شهر نیاکانم میباشد داشته باشیم و از نزدیک با تاریخ و فرهنگ و هنر ایران زمین بیشتر آشنا بشویم! جناب چهرگانی من نمی دانم که شما در چه شهری متولد شده ای؟ باکو؟ نخجوان؟ تبریز؟ ایروان؟ ارومیه؟ گنجه؟ اردبیل؟ ولی این را بدان اگر در هر قسمت از خاک ایران بدنیا آمده ای، من تو را خائن به این آب و خاک می دانم و مطمئن باش تاریخ ایران زمین سرنوشت چنین خائنینی را بد رقم زده است. از کلیه هموطنانم و مسئولین دولت ایران صمیمانه پوزش می خواهم اگر خارج از ضوابط دیپلماتیک و بین المللی نام شهرهای آنطرف رود ارس را بنام ایران آوردم ولی در جایی که چنین فرومایگانی پیدا می شوند، باید به آنان حالی نمود که اگر زیادی حرف بزنند پس ایرانیان نیز باید حق و حقوق پایمال شده شان در زمان گذشته را از طریق مراجع بین المللی پیگیری کنند. و کاملأ هم این امر قانونی می باشد. و حتی اگر در عرف بین الملل هم این امر پذیرفته نباشد حداقل جهانیان را به ستم و رنجی که از دول استعماری کشیده اند آگاه نمایند. من هرساله زمانی را که هموطنان ارمنی ام در شهرهای ایران یاد و خاطره کشته شدگان ارمنی توسط دولت عثمانی را طی مراسم باشکوهی پاس می دارند می بینم، به ایرانی بودن خودم می بالم که چنین هموطنان غیوری دارم که پس از این همه سال هیچگاه تاریخ خود را از یاد نبرده اند.
-----------------------------------------------------

خوب از کشور و کشورداری اگر بگذریم سخن دوست را خوش است...یک دختر خانم گل به ما میلینگ زده و نوشته که آخره شطحی! و یک شطح توپ هم برای من بگو. البته لازم به ذکر است ایشون از دوستان و آشنایان خانوادگی قدیم بنده هستش و فقط برای فضولی و سر از کار من درآوردن به وبلاگ من سر می زنه! ما هم با اجازه رویش را نمی اندازیم و یک دهن شطحیات فضایی می آییم. فقط تو رو خدا فرار نکنین که از فردا قول می دم از این چرت و پرت ها اینجا دیگه خبری نیست.

صنما گهواره نما! (لطفأ با صدای رسا و خیلی بلند با موزیک پس زمینه سونات چهار از پرده یک استاد باخ خوانده شود )

من چه گویم و تو چه شنوی
اصلأ ما را چه شود
گویی از خال لبم گو
یادم از جوش صورتت آید

یاد توچال و جوانی و آب پرتقال بخیر
رو برفا خوردی زمین
من گریه کردم و تو خنده
خوب بی شعور عاشق هم بودیم دیگه!

عشق و برف و کوهستان
همه در چشم بی خیال تو
برگشتن بی وسیله و پیاده
در اون سرما همه در چشم من

به پهنای این برکه نارنجی سوگند
از تو به یک اشاره
از من به یک تاکسی دربست
درشکه بی الاغ را چه شد (اوا یواش نخونین دیگه بیمزه ها برین دوباره از اول شروع کنین، گفتم با صدای بلند )

بابات منو یواش صدا کرد
تو باغ پر از ترکه انار
تو به سیبی سرخ گاز می زدی
و ترکه ها کف پای مرا گاز می زدند

یاران کجایند یاوری کنند
اسب بادپایم را چه شد
ققنوس مرا به بند گیرید
پرش قیچی کنید و سبیلش بسوزانید

من نه عشق فرنوش خواهم
و نه یابوی مراد
آنجا که کرکس بمیرد
مارمولک زاری کند

-----------------------------------------------------
اینم یک دو بیتی برای تکمیل شدن شطحیات بالا
تقدیم به منیره سلطان، آفتاب در پیشانی، بلند گیسوی قد کوتاه، سرکار ظل الممالکه اقدس الجمال دوشیزه اتیره فطیره خانم فرنوش

سخن به پایان آمد و شاعران همه خموش
دیگه اینورا پیدات نشه بچه مموش
یاد ما باشی بس است، دیگر سر نزن
در عذاب عشقت به ما اینقدر نکوش

عذت مزید، عفت زیاد، قربون داداش

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٢


خلیج فارس

راستش هر چی بخودم نهیب زدم که بابا بی خیال خوب بعضی ها با ماها فرق می کنند، نشد که نشد. فقط ببخشید بعضی از مطالب امروزم گله و گله گذاری هست. شرمنده همه با معرفت ها که باهاشون در بعضی از مسائل زیر درد دل می کنم.
-----------------------------------------------------
بارون هم بالاخره باریدن گرفت!
چند روزی است که همزاد نازم یعنی اون یکی ادیب پسر شمالی به همراه تنی چند از ادیب بچه های همشهری خودش مجله الکترونیکی بارون را راه اندازی نموده است. از صمیم قلب برایشان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم البته از نوشتن در وبلاگ های شخصی خودشون هم باز نمانند.
-----------------------------------------------------
خلیج فارس
تدریس خصوصی تاریخ برای برادران عزیز عرب ساکن در حاشیه جنوبی خلیج فارس (شهریه سال اول دریافت نمی گردد)
درس اول از کتاب اول از سال اول ابتدایی مدرسه (مخصوص کلیه زبان های دنیا از عبری گرفته تا عربی)
با توجه به نگاهی اجمالی به تاریخ بشر در قاره های گوناگون، تاریخ شکل گیری تمدن های مختلف بر حسب شهرسازی آنان در دوران کهن را به سادگی می توان دریافت.
امریکا 300 سال قبل(100 سال اضافه برای ذوق مرگی بوش جونم)
ژاپن 1700 سال قبل
ایتالیا 2500 سال قبل
تونس 2800 سال قبل
لبنان 3100 سال قبل
مکزیک 3200 سال قبل
یونان 4000 سال قبل
هند 4600 سال قبل
چین 5200 سال قبل
مصر 6000 سال قبل
ایران 8000 سال قبل (عربها این خط را 8000 بار جریمه هستن رونویسی کنند)
توضیحات بیشتر در تکلیف استاد پسر شمالی نمی باشد چه آنکه هنوز کلاس اول هستن انگار. خوب مگه میشه یکی کلاس اول را رد کرده باشه بعد بیاد بگه آقا اسم خلیج فارس را لطفأ بذارین خلیج !!! یا بدتر از آن خلیج عربی!!! خواب دیدی، خیر باشه. ما کار به کار این برادران عرب هم نداریم انگاری خودشون یک جاشون می خاره که هی به پروپای ما می پیچن. شعورشان هم نمی رسد که این حرفشان توهین محسوب می گردد. شماها اگه عرضه دارین برین خواهر و برادران هم کیش و هم نژادتون را در فلسطین از دست اسرائیلی ها نجات بدین و حق ملت عرب را ازشون بگیرین نه اینکه دوستان ایرانی را هم نسبت به خودتون بدبین کنین. واقعأ برای ملت عرب متأسفم که چنین حاکمانی دارند.
------------------------------------------------------------------
ابراهیم تاتلیس یا تاطلیس یا اصلأ ابرام کاسه لیس!
برای اینکه اخوان عرب از دست ما که نفهم بازیشان را لو می دهیم زیاد دلخور نشوند به اطلاع ایشان رسانده که در امور نفهمی البته هنوز از آنان افرادی جلوتر هستند . هردم از این باغ بری میرسد که در گذشته هم بر رسیده!. در گذشته این آقای ابرام کاسه لیس خواننده ترک هم که میان دوستداران موزیک جایگاه خوبی دارند نیز در اظهار نظری به ایرانیان توهین نموده بودند که آخرش نفهمیدیم مقامات مسئول آیا با فلفل و دم پایی ابری تو دهنش زده اند یا نه؟ حالا اگر یک عوام الناسی مثل ما پیدا بشه و به یک ملت توهین کنه می گیم نفهمه ولش کن ولی واقعأ وقتی این حرفها را از دهن اینجور افراد آدم می شنود، واقعأ جای بسی تأسف برای هوادارانش همچون من!
در همینجا و همین تریبون از کلیه مسئولین محترم دست اندر کار سیاست خارجی این مرز و بوم عاجزانه استدعا دارم که سازمانی را در جهت زدن تو دهنی به چنین دولت ها و یا افراد بی شخصیت در جهان تأسیس نمایند که اینقده دل ما نسوزه که چرا کسی جواب این فرومایگان را نمی دهد.
جان شما این مملکت یک کوروش کبیر دیگه حالا به اسم رئیس جمهور یا وزیر امور خارجه و یا هر نام دیگری می خواد که بره یک درس حسابی به این آشغال کله ها بده. امیدوارم چنین کسی در تشکیلات سیاست خارجی دولت جمهوری اسلامی یافت شود که نه با قوه قهریه که همچون خودشان با ارتباطات دیپلماتیک قوی در سطح جهانی این افراد را پرپر کند. ولله بخدا این حرفها آخرش یک دفعه تبدیل به یک گندکاری بزرگ می شه که هیچ جور نمیشه جلوش را آنوقت گرفت و اعتبار ما روز به روز در سطح جهانی نزول خواهد نمود. و در داخل هم از سوی هیچ ایرانی آزاده ای عدم جلوگیری از این موارد پسندیده نمی باشد.
--------------------------------------------------------------------------------
خاله جون
خیلی افت کلاس برای ما داره که خودمون را کارشناس روابط عمومی می دونیم بعدش عرضه نداریم حتی با خاله خودمون هم ارتباط خوبی را حفظ کنیم، چند روز پیش چنان متلک هایی بهم انداخت که بیشتر از من خودش را جلوی همه خراب کرد. یکی نیست بگه آخه خاله جون ما سالی یکی دو بار بیشتر نمی بینیمت اگر زبونم لال یک حرفی هم تازه بزنیم که ناراحت بشی دیگه می خواهی چیکار کنی...خلاصه طبق معمول هم سکوت کردیم که از همه جواب ها به نظر من قشنگتر است. خود خدا جای حق نشسته که اینطوری دل ما را شکستی.
----------------------------------------------------------------------------------------
زهرا
امروز داشتم وبلاگ بچه ها را می خوندم به مطلب (اندر احوالات یک آدم مریض) از وبلاگ زهرا برخورد بیدم که خیلی ناراحت شدم. چرا که همین خانمی که یک همولایتی خودش را زیر شلاق کلمات برده بید. خودش که دانشجوی کامپیوتر می باشد و از قبل از عصر رنسانس وبلاگ هم می نویسند و خلاصه شماره کنتور وبلاگشون خدا تا هستش و مصاحبه پشت مصاحبه، هنوز بلد نیست جواب ایمیل مخاطبانش را بدهد. و تازه از خلایق هم انتظار دارد که این جوات بازی ها را در نیارن. هر چند که روی صحبت این زهرا خانم معلوم نیست با چه کسی می باشد و چه بسا فردا تهمت این مسائل را حتی به من هم بزند. اما بد نبیدم قسمت هایی از مکاتبات خودم را با ایشون در پایین بنویسم تا خودتون گواهی بدین که اگر آدم بخواهد با مخاطبانش ارتباط درستی نداشته باشد و چرندیات بتایپد، این بلاها هم به سرش می آید. چه بسا منهم مثل بقیه آدمیزاد های وبلاگ نویس از چرت و پرت گویی های ایشون در نامه هاش کلافه می شدم و .... در هر حال هر کسی منطبق بر شخصیت خودش با چنین فردی برخورد می کنه و من بالطبع سکوت را بهترین چیز دانستم و دیگه با ایشون تماس نگرفتم. یکی نیست بگه آخه دختر خوب اگر نمی خواهی به کسی لینک بدی، یک کلمه بهش بگو نه، خیلی هم اگه با کلاس بودی دو تا جمله محبت آمیز براش بنویس که زیاد ناراحت نشه. نه اینکه چنان طرف را شاسکول فرض کنی که براش نامه های روان پریشانه بنویسی.

فرستنده: پسر شمالی -اول شهریورماه هشتاد و یک
با سلام، لینک شما به همراه توضیحات مبسوطی از اخلاق و رفتارتون در بیلینگ پسرشمالی قید گردیده است. هرگونه اعتراض غیرقابل قبول می باشد. بی خودم حرص نزنین.
با احترام پسر شمالی

فرستنده: زهرا -دوم شهریورماه هشتاد و یک
سلام همشهری، من در وبلاگت جوابت را دادم.

فرستنده: پسر شمالی -دوم شهریورماه هشتاد و یک
سلام زهرا جان، ترسیدی بگم جواب نامه را نمی دی که بهم ایمیل هم زدی. من اگر ازت خوشم نمی آمد که در وبلاگ خودم، شما را معرفی نمی کردم. شیک هم هستی بیخود زیرش نزن. موفق باشی.

فرستنده: پسر شمالی -هشتم خردادماه هشتاد و دو
زهرا خانم سلام، نمی دونم منو یادت می آد یا نه. من همون پسر شمالی هستم که پارسال با شما و وبلاگت آشنا شده بودم. راستش من یک گروه لینک در وبلاگم درست کردم. می خواستم خواهش کنم اگر امکان داره شما هم اسم منو در قسمت لینک هات بذاری.....در هر صورت ممنون خواهم بود اگر این لطف را در حق من انجام بدی. بیش از این مزاحم نمی شم.
با تشکر پسر شمالی

فرستنده: زهرا -یازدهم خردادماه هشتاد و دو
سلام دوست ندیده، ممنون از اینکه به فکر من بودین، من یک چیزی را نفهمیدم، آیا شما اون گروپ را بستین؟ و دلیلش چی بوده؟ مرسی که به من هم خبر دادین

فرستنده: پسر شمالی -دوازدهم خردادماه هشتاد و یک
زهرا خانم، سلام، انگار منهم صحبت شما را متوجه نشدم، منظورتون از گروپ کدام گروپ هست؟ اگر باشگاه اینترنتی شمال ایران را میگین که اون برقراره و کار می کنه. آدرس اون هم در زیر هستش.
نامه ای که من برای شما فرستادم فقط از جهت ارتباط نزدیکتر بود، من لینک شما را در وبلاگ خودم گذاشتم و علاقه داشتم به عنوان یک همشهری شمالی اسم من را هم در وبلاگ خودتون بذارین. انگار جدی جدی ساروی ها و بابلی ها حرف هم را نمی فهمن. شوخی کردم. از شوخی گذشته لطفأ بیشتر راهنمایی فرمایید که منظورتون چیه.
با احترام فرهاد

فرستنده: پسر شمالی -سوم تیرماه هشتاد و دو
زهرا خانم سلام، پس از حدود بیست روز که می گذره من هنوز جوابی از شما دریافت نکردم. اینکه در نامه خود فرموده بودید که (چرا اون گروپ را بستین و دلیلش چی بوده) را من هنوز نفهمیدم که چی هست. شاید این نامه را اشتباهی برای من فرستاده بودید. در هر حال پس از مدت سه هفته که از نامه تقاضای من بابت لینک می گذرد هنوز من هیچ جوابی از شما دریافت نکردم. اگر عروس بود تا حالا بله یا نه را گفته بود و رفته بود! شاید اگر مکاتبه پارسال من با شما صورت نمی گرفت. این نامه را ارسال نمی نمودم و شما را هم می ذاشتم جزو بعضی دیگه از بچه های وبلاگ نویس که حتی (BLANK REPLY) را هم بلد نیستن و ممکنه انگشتای نازشون درد بگیره (عطف به معرفی وبلاگ زهرا در سال گذشته در وبلاگ پسر شمالی). در هر صورت با شناختی که از سال گذشته نسبت به شما دارم. تعجب می کنم چرا جواب و تصحیح نامه خود را نیز نداده اید.....من همچنان منتظر جواب نامه شما هستم
با سپاس فرهاد

فرستنده: زهرا -سوم تیرماه هشتاد و دو
سلام دوست ندیده، خوبید؟ راستی میشه بگید من دقیقأ چی بنویسم؟ شما متن را بفرستید...باشه؟
چون من اصلأ نفهمیدم که چی به چی هست؟
شاد باشید

فرستنده: پسر شمالی -پنجم تیرماه هشتاد و دو
سلام، من فقط به این نتیجه رسیدم که شما باید با من تماس تلفنی بگیرید تا شفاهی بهت بگم. واقعأ که زهرا چرا اینجوری شدی. یعنی نمی فهمی که من توی نامه ام چی نوشتم. فقط می تونم بگم که دو تا شاخ درآوردم که این چه جوابی هست برای من فرستادی.
با سپاس فرهاد

تا همین ساعت هم که این مطالب را می نگارم یعنی سیزدهم تیرماه هنوز هیچ پیغام درستی از ایشان دریافت نکرده ام. در هر حال بعد از خواندن وبلاگ زهرا، احساس خیلی بدی بهم دست داد که شاید تا مدت ها نتوانم فراموش بکنم. یعنی او مرا هم که برایش چند تا نامه فرستاده ام جزو اینگونه آدم ها فرض می کند که چنین جواب نامه هایم را می دهد. در پایان فقط اشاره کنم زهرا جان اگر یک روز اشتباهی وبلاگ من را باز نمودی. لطفأ همچون وبلاگ توت فرنگی که اشاره کرده بودی به عکس بالاش. تا ریخت این مارمولک زبون دراز من را هم دیدی دکمه POWER را فشار بده!
-------------------------------
ابوالبلاگر
از دوستان عزیزی که با آقای ابوالبلاگر (هودر عزیز) نسبت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی نزدیکی دارند خواهش می کنم شفاعت ما را بنمایند تا اسم ما را نیز در لیست بلاگهای خودشان تأیید نمایند. الآن یکسال هست که ثبت نام نموده ام و چندین بار هم ایمیل زده ام که نوبت ما کی میشه ولی دریغ از حتی یک BLANK REPLY از شوخی گذشته چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به ما هم بگین گوشی دستمون بیاد دیگه هودر جان. خدا نکنه یک روز ما هم از بی لیستی! تیتر وبلاگمون را بطور مثال بزنیم: آبدارچی خودم یا صبحانه لیست وبلاگ خودم...
---------------------------------------------------------------------
مارمولی نازم
طی چند روز گذشته حدودأ چهارتا ایمیل و کامنت دیگر هم داشتم که این مارمولک بینوای من را قورباغه خطاب کردن. کم کم داره امر به خودم مشتبه میشه که این شخصیت افسانه ای قورباغه تشریف داره و ما را هم سر کار گذاشته. ولی بعد از تحقیق و تفحص مجدد روی نمونه های DNA آقا فهمیدیم نه بابا این آقا آخره مارمولکه حتی از منهم مارمولک تر. راستی مامانم به مارمولک میگه مارمورک!
--------------------------
شطحیات پسر شمالی (گفتیم یک شطحی هم برای دوستان گفته باشیم! و خداحافظی بنماییم، فقط یک خرده شطحک شد)

دیشب به خوابی بس بنفش تو را دیدم
که تکیه بر کیس کامپیوتر من لمیده بودی
صورتت را بسوی بیکران ها نشانه
و مرا که دم درب اتاق کوچکم خوابیده بودم
بیدار نکردی تا با تمامی قوتم
فریاد برآرم
مونالیزا !

چه کنم که مرا از باغ نچیدی
موموی نازم

کیبردم به من نهیب می زند
از زخم ناخن های بلندم بر تنش
و من چه آسان در رنگ های مونیتور
درد او را به فراموشی سپردم
آری من قاتلم
روزی خواهد رفت و روزی خواهد آمد
و من هنوز عاشق عنکبوتی هستم
که در سوسوی نگاهت تار می تند

مونالیزا!
دی سی شدم بابا، پس چرا ...
USER و PASS تو، هک نمیشه !!!

(تو رو جون مادراتون یک وقت نگین پسر شمالی خل و چل شده ها. به این می گویند شجاعت آمیخته با حماقت در زمینه وبلاگ نویسی برای گرفتن بازخور مخاطبان! )

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ۱۳۸٢


نارنجی

بالاخره پس از مدتها یک زمان مناسبی پیدا کردم تا در و دیوار این سایت را از حالت گل و بلبل در بیارم. همون اول هم رفتم یک رنگ نارنجی خفن پیدا کردم و زدم به دیفالاش. این مارمولک من هم انگاری هیچ عاشقی در این یک سالی که گذاشتمش اون بالا پیدا نکرده. منم دلم بحالش سوخت و جابجایش نکردم. هر چند که بی تربیت هستش و زبون در می آره ولی اخلاقش خیلی گل هست فقط نه عاشقی داره و نه معشوق. می ترسم آخر حسرت به دل بمیره. البته هنوز نمی دونم نر هستش یا ماده! چند وقت پیش هم یکی از بچه ها میلینگ زده بود که این قورباغه! چرا اینطوری می کنه و خجالت نمی کشه زبون در می آره. منم از شدت عصبانیت براش یک صفحه میلینگ نوشتم که این مارمولک هست نه قورباغه. ولی بازم خدا پدرش را بیامرزه نگفت دایناسور.
-----------------------------------------------------

راستی یک وقت نگین ما بیسواتیم ها. عکس بهار نارنج پیدا نکردم، شکوفه یک درخت دیگه رو پایین چسبوندیمش.
-----------------------------------------------------

امشب چون وسط چله تابستون سرما خوردم. مطلب جدید یافت می نشود! پنی سیلین هارو که نوش کردم بعد در خدمت دومسام هستم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ۱۳۸٢


یاد بوی بهارنارنج باغ پدربزرگ و همه خاطرات و یادها



رفتنت همیشگی است
-------------------------
دیر گاهیست
هرم نفس های تو را تاب نمی آورم
تو از عاطفه ای سرشاری
گرم
و
صمیمی
و
کودکانه

دیر گاهیست
عشق تو را تاب نمی آورم
عشقی که مرا
با تو
به دور دست ها برد
به افق های دور
دورترینی که مرا در یاد آید

دیرگاهیست
چشمانت
که گاه پیام آور جنگل های سبزند
و
گاه رسول نیلی آسمان پاک
در چار سوی خیالم نمی گنجد

دلم تنگ است امشب
و تو را
که هر لحظه
و هر نفس
در کنارم بودی
ای یادگار سالهای کودکی ام
تاب نمی آورم

در فضای تیره و تنگ این اتاق رویایی
تو را به یاد می آورم
با نگاه شماتت بارت
این جمله را تکرار کنان فرو می آری
که:" عشق من, باز هم؟"
و من درون اتاق تیره رویاهایم
با پست ترین کلمات همخوابه می شوم

هرگز تارهای جان من
جز با زخمه صدای تو
به این تحرک غمناک و درد آلود
تن نخواهند داد

رفتنت را نیز تاب نخواهم آورد
اینگونه
فرداها نیز
خموش
و
تیره بخت
و
غمناک
خواهد بود.

به یاد عهدی که نشکستیم و از هم رستیم
گرگان -پنجم تیرماه هفتاد و دو!

(با تشکر از شعر قشنگ دوست عزیزم کامبیز غفوری -ساری -سی ام خرداد ماه هشتاد و یک)
----------------------------------------------------------------------------------------------------

آسمون گل می باره
---------------------
همه عشق من و تو
قصه یک رسیدنه
توی این کویر خالی
دو تا گلدون دیدنه

تو پر از حرف رسیدن
خسته از سفر منم
زده این هجرت مسموم
داغ نفرین به تنم

سر عاقلت سلامت
ای تنت جنگل پاک
تن عاشقت پر از شوق
ای همه عشق به خاک

من کویری شوره زارم
تو یه باغ اطلسی
من می پوسم توی لاکم
تو برو که می رسی

این همه حرف قشنگ رو
توشه سفر بکن
با ستاره ها و بارون
مدتی رو سر بکن

خبر رسیدنت رو
باد یه روزی می آره
روی دست افشونی من
آسمون گل می باره، آسمون گل می باره

دیدار به قیامت
تهران -پنجم تیرماه هشتاد و دو

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ تیر ۱۳۸٢


سوئد

عکس تزیینی نمی باشد! عکس همین خانمی هست که پایین حرفشو می زنیم!
طبق قوانین تابعیتی سوئد یک تبعه سوئد چنانچه در خارج از سوئد بدنیا آمده باشد و پس از بدنیا آمدن دارای هیچگونه پیوند قوی با سوئد نباشد تابعیت خود را هنگامی که به سن 22 سالگی برسد بصورت اتوماتیک از دست میدهد. این افراد چنانچه مایل باشند که تابعیت سوئدی خود را حفظ کنند میبایست قبل از پایان سن 22 سالگی تقاضایی را به مقامات دولتی سوئد تسلیم کنند و خواهان باقی ماندن در تابعیت سوئدی خود شوند. پس از تسلیم این تقاضا و بررسی اینکه متقاضی با وجود متولد شدن و زندگی در خارج از سوئد هنوز با کشور سوئد دارای پیوند قوی است وی در تابعیت سوئد باقی خواهد ماند و در غیر اینصورت تابعیت سوئدی خود را از دست خواهد داد . یکی از این بررسیها که اخیرا در سفارت سوئد در پاریس به انجام رسیده مورد توجه مطبوعات سوئد قرار گرفته و انتقاداتی گسترده نیز از آن بعمل آمده است. "آنا سه ون برو" دختر 22 ساله سوئدی که پدر سوئدی دارد اما در فرانسه متولد شده و در آنجا زندگی کرده است چندی پیش به سفارت سوئد در پاریس مراجعه میکند تا قبل از پایان سن 22 سالگی تقاضای خود را جهت باقی ماندن در تابعیت این کشور تسلیم مقامات سفارت کند و بدین ترتیب دو تابعیت فرانسوی و سوئدی خود را حفظ نماید. در مصاحبه ای که در سفارتخانه جهت بررسی پیوند او با سوئد انجام شد از جمله از وی خواسته شد که آواز "قورباغه کوچولوها" را بخواند. توضیح اینکه آواز "قورباغه کوچولوها" در سوئد مانند آواز کودکان "یه توپ دارم قلقلیه!" در ایران معروف است. خانم "گونیلا جانیر بنه بری" از سفارت سوئد در پاریس میگوید که دانستن آواز "قورباغه کوچولوها" معیار خوبی برای دانستن میزان پیوند شخص با فرهنگ سوئد است. او میگوید از دیگر سوالهایی که او در این مصاحبه میپرسد شناختن "پی پی جوراب بلنده" قهرمان داستان مشهور نویسنده فقید سوئدی داستانهای کودک " آسترید لیندگرن" و نیز سوالاتی در مورد تاریخ و فرهنگ سوئد است. "آنا سه ون برو" دختر 22 ساله سوئدی که این مصاحبه با وی صورت گرفت آن را توهین آمیز خواند و گفت که این مسخره است که یک آدم 22 ساله در مصاحبه برای حفظ تابعیت سوئدی خودش در سفارتخانه آواز "قورباغه کوچولوها" را بخواند.
-----------------------------------------------------

نتیجه غیر اخلاقی پسر شمالی:
باز خدا پدر سوئدی هارو بیامرزه، اون دفعه که ما رفته بودیم جزایر قناری در اقیانوس آرام، در بدو ورود از ما خواستن که یک چهچهه ای همچون قناری بزنیم تا اجازه دخول بدن، وقتی هم برگشتیم ایران لب مرز بازرگان گفتن باید از اول تا آخر شاهنامه فردوسی را از بر بخونی تا راهت بدیم.
-----------------------------------------------------

نتیجه خیلی اخلاقی پسر شمالی:
آهای ملت اگه روزی روزگاری ما در این ممالک محروسه ایران به نون و نوایی رسیدیم و وزیری یا وکیلی شدیم، از آبدارچینوی قشنگ خودمان یک ابلاغ می کنیم به همه سفارتخانه ها که بجای شعر "یه توپ دارم قلقلیه" شعر "آقا پلیسه" را از خلایق مخصوصأ این دانشجوهای شیطون بلا بپرسن که حساب کار دستشون باشه. اگر هم بلد نبودن عیبی نداره شعر "لباس شخصیه" را بخونن، تازه جایزه هم بهشون می دیم.
-----------------------------------------------------

شب شعر در آبدارچینوی پسر شمالی:
دو شعر از ادیب پسر شمالی تقدیم به ادیب دانشجویان گرامی،

آقا پلیسه
شبا که ما می خوابیم
آقا پلیسه بیداره
ما خوابه خوش می بینیم
پلیس فکر شکاره
آقا پلیسه زرنگه
دستبند به دزد می بنده
ما پلیس رو دوست داریم
بهش احترام می ذاریم

لباس شخصیه
شبا که ما می خوابیم
آقا لباس شخصی بیداره
ما خوابه دانشگاه و امتحان می بینیم
لباس شخصی خواب مارو
لباس شخصی زرنگه
اسپری فلفل به دست می جنگه
ما لباس شخصی رو دوست نداریم
اما بهش احترام می ذاریم

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳۸٢


افسوس...

میگفت

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳۸٢