پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

بهترين خبر

حکایت همچنان باقیست

بهترين خبر
فيونای عزيز برگشت

بازی شطرنج بزرگان یا بازی گرگم و گله می برم بچه ها ؟؟؟
انگاری پیش بینی های این نوسترآداموس وطنی کم کم داره رنگ واقعیت بخودش می گیرد، هر چند که بر حسب احتمالات ذکر شده که نمونه ای از آن همچون زلزله بم و انحراف افکار عمومی از وضع سیاسی موجود را شاهد بودیم، اما با کم رنگ شدن فاجعه بم در نزد افکار عمومی. علائم اولیه آنچه را که بالاخره باید به وقوع می پیوست، شاهد هستیم. و هر چند که بقول دوستی شاید بازی بزرگان باشد و به بچه ها اجازه بازی ندهند اما به نظر من از همین بازی های بزرگان است که بازی های بچه ها نیز شکل می گیرد! می نشینیم و نظاره گر ادامه بازی می شویم.....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٢


ماجراهای من و مرغ تخم طلا ( اقتباسی آزاد ولی واقعی از داستان جک غول کش! )

طبق معمول عکس مرغ پیدا نکردم، خروس گذاشتم

ساعت شش و نیم صبح بود و برای گرفتن نان در حالیکه از منزل خارج می شدم، چشمم به یک مرغ پشت درب کوچه افتاد. فکر کردم صاحبش همین اطراف است و مرغه را گذاشته اینجا تا برگردد. بعد از نیم ساعتی که از نونوایی برگشتم ( خدا خیر بده به این نونواهای ایران که با تشکیل صف های مجازی! نون، باعث می شوند که آدم از کلیه اخبار منطقه خاورمیانه و ینگه دنیا اطلاع حاصل کند، سایت های اینترنتی که چنگی به دل نمی زنند و همیشه اخبارشون را سه روز زودتر من در صف نونوایی می شنوم ) خلاصه دیدم خانم مرغه هنوز پشت درب خونه ایستاده و انگاری فقط دستش به آیفون نمی رسیده که درب را براش باز کنند. درب را که باز کردم، زودتر از من، از شر سرما پرید تو خونه و من هم هاج و واج هرچی از همسایه ها سراغ صاحبش را گرفتم. کسی خبر نداشت. تا اینجای کار چیز خاصی اتفاق نیفتاده بود ولی شب هنگام بود که صدای قوقولی قوقو خانم مرغه! بلند شد و دو تا شاخ بالای کله من سبز شد که مگه مرغ هم مثل خروس می خونه؟
چند شب بعد یکی از دوستان که سن بالایی دارند و دوران طفولیتشان در زمان جنگ جهانی دوم بوده و هنوز سربازان اشغالگر روس را که به ایران آمده بودند، بخاطر دارد. ( چه ربطی داشت ) بهم گفتش در قدیم اگر مرغی مثل خروس آواز می خونده بهش می گفتن مرغ شومی هستش و حتی کشتنش را هم درست نمی دونستن و بعد از اینکه یک پارچه دور چشماش می بستن!!! اونو می بردن چند تا محل دورتر ول می کردن تا خونه اش را پیدا نکنه و بره دنبال کارش که گیر کدوم صاحب بدبخت دیگری بیفتد.
پیش خودم فکر کردم پس اینطور، و این خانم مرغه شوم تشریف داره و ما خبر نداشتیم. البته از خوشگلی هاش چی بگم که واقعا مرغ حنایی قشنگی هستش و اینقدر سرعتش در دویدن و حتی پرواز غیر مجاز ( آخه مرغ که مثل پرنده های دیگه زیاد که پرواز نمی کنه ) زیاده که اسمش را مثل اون شترمرغه در کارتون گذاشتم: میگ میگ!
البته تا الآن که شوم نبوده و در همین مدت کوتاهی که رفیق شدیم. من در دوتا قرعه کشی اینترنتی جایزه بردم ( البته چون کارت اعتباری ندارم نمی توانم هزینه حمل و بسته بندی جایزه هایم را از خارج پرداخت کنم ) و همچنین در مسابقه وبلاگ های برتر را هم که خودتون بهتر می دونید اول شدم!!! و بقیه اش هم دیگه خیلی خصوصیه و نپرسین.....

حالا به نظر شما کدام راه حل زیر درست است:
1- یک پارچه دور چشماش ببندم و با تاکسی تلفنی بفرستمش ددر تا خونه ما را هم گم کنه و نکنه شومی اش خفت منو هم بگیره و این خوش شانسی های اخیر هم برای رد گم کردنش بوده؟
2- با یک قمه ای، چاقویی برم سر وقتش و همه خلق الله را از شر شومی اش راحت کنم و یک زرشک پلو با مرغ هم بیفتیم؟
3- با توجه به عدم خرافاتی بودنم همچنان به رفاقت باهاش ادامه بدم تا ببینم چی پیش می آید و شاید فردا صبح تخم طلا کردش و میلیاردر شدم؟
4- ببرم دم منزل این پسره ولش کنم تا با یک تیر دو تا نشون بزنم. البته شاید هم نحسی گلوریا این مرغه بدبخت را بگیره و مرغه یک طوریش بشه؟
5- کسی یک مرغ آکبند، صفرکیلومتر با برد هوایی زیاد نمی خره؟؟؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢


رقابت يا رفاقت

رقابت یا رفاقت

با سلام به دوستان عزیز بلاگر خودم،
من پسر شمالی هستم همونی که با اون آدرس اينترنتی irannorth.persianblog.ir در گروه روزنگاری مسابقه وبلاگ های برتر، رتبه نخست را در مرحله اول کسب نمودم و حال رقابت در مرحله دوم و آخر را با چند تن از عزیزان شروع نموده ام. راستش احساس کردم باید با شما صحبت کنم و بعضی چیزها را بازگو کنم.
من هم مثل همه وبلاگ نویسهای دیگه، یک وبلاگ کوچیک دارم با چند تا لینک و یک آرشیو گذشته و یک سری زلم زیمبو که بهش آویزون کردم و مثل بقیه حرفهای دلم را داخلش می نویسم. در این یک سال و نیم هم که مطلب می نویسم، خیلی کم شده که وبلاگ نویسهای دیگر را از نزدیک حضوری زیارت کنم و خلاصه مثل بقیه یک دنیای مجازی کوچیک و قشنگ برای خودم دارم که اوقات فراغتم را در آن سپری می کنم و بس. من از سایرین نه برتر هستم و نه قشنگتر می نویسم. فکر می کنم اگر هم محبوبیتی دارم بالطبع تنها در بین دوستان نزدیک، همکاران و بستگانم دارم. خیلی از شما بیشتر از من معروف و شناخته شده تر هستید و فقط بخاطر عدم شرکت در مسابقه و یا عدم اطلاع رسانی و تبلیغات برای وبلاگ خود و یا بدلایل دیگر که از حوصله این بحث خارج است،  شاید در جایگاه حقیقی خود قرار نگرفته اید، از سوی دیگر شما چه بسا تا بحال نیز به وبلاگ من سر نزده بودید چه آنکه من را به عنوان نفر اول مسابقه بخواهید انتخاب نمایید.
بگذارید تنها به این امر اشاره کنم که منم، یکی مثل اون ده بیست هزار نفری هستم که یک دنیای قشنگ برای خودمون درست کردیم تا حداقل بتوانیم ساعاتی را از این دنیای واقعی مسخره که دروغ و ریا و حسادت در آن موج می زند، دور باشیم. من دوست ندارم که دنیای مجازی خودم را هم با این صفت های زشت پر کنم و خدای نکرده همون وضعی را که در دنیای واقعی برای من یا دیگران بوجود می آید، در وبلاگ خودم هم ببینم، چه آنکه همان روز دیگر دست به کیبرد نخواهم برد! به همین خاطر از همه دوستان خواهش نمودم که به اینجا تشریف بیاورند تا در همین ایام مرحله دوم انتخابات با نظرات هم آشنا شویم و اگر این بار رتبه نخست مرحله اول را در مرحله دوم نیز تکرار نمودم. باز هم همان جایگاه متوسط و گمنام گذشته ام را در نظر دارم و مابقی این رتبه را سهم شما می دانم که به من واگذار نموده اید. بگذارید مانند بعضی از گذشتگان غرور بی حد و حصر وجودم را در بر نگیرد. من برای رفاقت در این مسابقه شرکت نمودم نه رقابت، پس  خواهش می کنم وبلاگ هایمان را از دنیای واقعی دور نگه داریم، خواهش می کنم دنیای مجازی قشنگمان را خراب نکنیم.
در پایان، اميدوارم دوستان عزيز با نظرات خود در این زمینه، راهگشای من و سایر دوستان بلاگر باشند.

با تشکر از همه شما
فرهاد (دنیای واقعی) و پسر شمالی (دنیای مجازی)

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢


جمعه سياه

وقتی صبح جمعه داشتم مطلب قبلی ام را می نوشتم، نمی دونستم همان موقع چه فاجعه ای در حال اتفاق است
       اين خانه سياه است.....

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳۸٢


نامه به عطا پرشين بلاگی

پرشین بلاگ، اولین سرویس وبلاگ ویژه فارسی زبانان
نامه ای به عطا خلیقی،
سلام عطا حالت چطوره، حال ما که خوب است. ملالی نیست جز دوری شما. حال دوستات چطوره اه باز یادم رفت اسمشون چی بود. آهان رضا و بهرنگ نمی دونم چرا اسم این دوتا را همش یادم میره. تو می دونی چرا؟ خودم یادم افتاد آخه پارسال تابستون که یک جوجه وبلاگ نویس بودم و سه روز بود وبلاگ می نوشتم یک نامه به مدیریت پرشین بلاگ زدم که آقا وبلاگ منو ببینین چه توپه ! و تو هم با اون همه مشغله کاری جوابم را دادی و تشویقم کردی. برای همین اسم تو را هیچوقت یادم نمی ره. به نظر من اشتباه کردی و باید امضای نامه اسم هر سه تا تون را می نوشتی تا من هیچوقت
رضا و بهرنگ را هم از خاطر نبرم. دیشب یاد اون  اندام چاق تو افتادم و با خودم گفتم ای خدا من شمالی ام، عطا هم شمالیه. پس چرا اون چاقه و من لاغر. بعدشم فکر کردم اگر خدا بیست کیلو از تو را به من بده، هم تو خوشتیپ میشی و تو دل برو، هم من با این چشمای سبزم، بیشتر نگاه هارو به خودم جذب می کنم. ولی من که دوربين وب کم ندارم ( چه ربطی داشت ). اصلا می دونی چیه تو حق من و اون ده بيست هزار نفری که پرشين بلاگی هستند خوردی!
عطا دیشب نتایج مسابقه انتخاب وبلاگ های برتر منتشر شد و من در گروه خودم نفر اول شدم. حالا باید چیکار کنم؟ خودم هم نمی دونم باز تو با بچه معروف ها زیاد گشتی و بهتر سر در میاری از این چیزا..... اصلأ تقصیر تو هست که اون روز گرم و شرجی تابستون شمال در ایمیلت منو تشویق کردی و به این روز انداختی..... البته مقصر اصلی خورشید خانوم بودش، اینقدر از اتوبان و اتوبان گردی های تهرون و رنگ نارنجی گفتش که کلافه شدم و شدم وبلاگ نویس ( بازم چه ربطی داشت )
عطا دستم به دامنت، من پرشین بلاگی ام و
مرحله دوم با این همه دات کامی چطوری رقابت کنم می ترسم این دفعه دیگه ببازم. صد دفعه دوستام به من گفتن بیا دات کامی بشو، کانترت بالاست بهت هاست رایگان می دن و من گوش نکردم. صد دفعه بهم گفتن بچه جون این اسکریپت را بگیر و بچپون در قالبت تا تبلیغ پرشین بلاگ اون بالا ظاهر نشه و اسم و عکس خوشگلت را همه ببینن ولی راضی نشدم. هزار دفعه بهم گفتن پرشین چیه بی کلاسیه بیا سایت خارجی، گفتم من ایرانیش را دوست دارم با همه بدی هاش. بنده خداها شاید بعضی چیزها را راست می گفتن. بطور مثال بلاگ اسپات و بلاگ اسکای امکاناتی دارد که برای خود منهم جالب است و از مدتها پيش يک وبلاگ تست هم روی آنها داشتم. ولی خوب چه جوری بگم که دوستام نمی دونستن که..... خوب من با پرشین بلاگ بزرگ شدم، من با پرشین در شادی هايم، خندیدم، من با پرشین در غصه هايم، گریه کردم و بالاخره با پرشین.....، معروف که نه اصلأ اول! شدم.

عطا..... لامصب یک چیزی بگو..... اصلأ ولش کن.... ملالی نیست جز دوری شما.
امضاء
پسر شمالی (نه امضام اينجوری خوب نيست)
irannorth.persianblog.ir (فکر کنم اينجوری بهتر باشه)

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ دی ۱۳۸٢


من و طبيعت

تصویر لاک پشت پیدا نکردم، این سنجاب کوچولوی خوشگل را بجایش گذاشتم
بچه که بودم، در کل نگاه خشنی به سایر موجودات عالم اعم از گیاهی و جانوری داشتم و با توجه به زندگی در شهرکی که اطرافش محیط باز و سرسبزی بود و قسمت هایی از آن را هم جنگل مصنوعی درست کرده بودند. خلاصه موجود زنده ای نبود که از مردم آزاری و حیوان آزاری من جان سالم در برده باشد. البته خوب بچه بودیم دیگه و از سوی دیگر علت اصلیش رفت و آمد هایم با بچه های محله مون بود  و می خواستم با این کارها نقش رهبری در میان بچه های گروه که حداکثر سنمون هفت هشت سال بود را پیدا کنم. القصه طبیعت اطرافم با اینکه خانواده هم زیاد شماتتم می کردند ولی برای قتل و غارت هایم خیلی وسوسه آمیز بود و از موش های صحرایی گرفته تا سگ و گربه و پرندگان مختلف فقط کافی بود دو دفعه از جلویم رد شوند و به دفعه سوم نمی رسید که روحشان با نیاکانشان محشور می شد و حتی یک دفعه تجسم کنید که سر یک لاک پشت را گوش تا گوش بریدم و ککم هم نگزید. خلاصه اگر بگم اون دنیای آخرت، چند میلیارد مورچه ای را که ظهرای تابستان در لانه هایشان آب میریختم و وقتی بیرون می آمدند از دم تیغ می گذراندم را بی خیال شویم این لاک پشت بینوا را که با سنگ پشتش، جاسیگاری درست کرده بودم. حتمأ یقه ام را می گیره و یک مجازات حسابی پیش رویم هست و جایم پیش چنگیز خان مغول و اسکندر مقدونی هستش.
خلاصه بزرگ و بزرگتر شدیم تا اینکه این وجدان لعنتی آمد سراغمون و شدیم بچه مثبت. که هیچی بعدشم ولم نکرد و گفت باید تا آخر عمرت تقاص و کفاره گناهانت را بدی و خودت را وقف طبیعت کنی. و از اینجا بود که شدیم یکی از مدافعان ناموسی طبیعت و حیات وحش و غیر از ماهیگیری ( که ژنتیکی هستش و روی کروموزم 25646 خانواده پدریم بست نشسته ) دلم نمی اومد سر یک گنجشک را ببرم و بعد از یک مدتی هم هرچی حیوون علیل و مریض پیدا می کردم تا موقعی که خوب بشه ازش نگهداری میکردم.
اینجای داستان را داشته باشید تا بعد، دیشب یکی از دوستان شکارچی خانوادگی ما به منزلمان آمده بود و صحبت این شده بود که قوانین خیلی سخت شده است و حتی با حکم قضایی هم یخچال منزل آدم را می گردند که گوشت شکار در آن نباشد و جریمه های میلیونی و غیره دارد. منهم که سرم کمی شلوغ بخاطر پذیرایی از مهمانان بود، صحبتی از فعالیت های زیست محیطی و غیره ام در انجمن های مدافع طبیعت که نکردم هیچی از افکار و عقاید جدیدم هم سخنی به میان نیاوردم. و در انتهای صحبت هم ایشان بهم قول داد که یک روز من را با خودش به شکار ببرد........... حالا تجسم کنید در اون روز چیییییییی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی مرحله اول انتخابات وبلاگهای برتر فارسی هم دیشب تمام شد و معلوم نیست این بچه منفی مثبت آیا به مرحله دوم راه پیدا می کند یا نه؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢