پسر شمالی

یادداشت هایی در باب زندگی، طنز، اجتماع، ایران، آی تی، تحقیقات بازاریابی، تبلیغات، مارمولک و پرتقال

سفرهای پسر شمالی در بیلینگستون

سانسور هرگز-قربونه این مخش برم که تو خوابم مثل مغز معیوب من که به جوونا فکر می کنه، حل مسئله و منطق می کنه. ولی خداییش مطالب بکر و جذابی داره.
فرهنگ و ادب-کوتاه و مختصر: پسری هم سن و سال شما ولی با اطلاعات، تجارب و خاطرات فراوانی به اندازه باباتون.
borderline -من و این مثل سیبی! می مونیم که یک دوچرخه کورسی از رومون رد شده، تازه ما رفتیم آهنگ از بیلینگ یکی بلند کردیم، اونم آمده از ما بلند کرده. دزد از دزد بزنه END آخر دزداس. فرداست که کوروش یخه جفتمونو بگیره و هک مون کنه. اینجا که می رین انگاری تو همین بیلینگ من هستین، خودمم که دفعه اول رفتم زهره ترک شدم نکنه این همزادم هستش، البته جنسیت ایشون هنوز نامشخصه.
پزشکی امروز-ایشونم اینجا مطب باز کردن و مشغول بیطاری هستن. درد دم پایی هم خوب میکنه. من که مریض پا ثابتش هستم.
رنگین کمان -ایشون هم همشهری من، شمالی و در باشگاه اینترنتی شمال ایران با آقا جواد آشنا شدم و حال هم که در اینجا در خدمتشون هستم.جواد عزیز دستی هم در سیاست دارند و بیلینگشون هم قالب من و افکارشون ناقالب من. البته شخصیت ایشون برای من جذاب و جالب توجه هست و دوستش دارم.
وقایع اتفاقیه -شازده ناصرالدین شاه قاجار، این بچه پیشونیش بلنده و اگه دست من بود بهش شونصد مگابایت فضا با یک حقوق ثابت می دادم که پوزه این فکاهی نویسای مسخره بعضی نشریات رو مسواک کنه.
زهرا -این دختره هم که همشهریه منه و از پارسال باهاش دورادور در اینترنت آشنا شدم. بیلینگ ساده و شیکی داره و از قدیمیهای وبلاگ نویسه و ما زیاد دور و برش نمی پلکیم و میلینگ هم براش تا حالا نفرستادم، که یک وقت میونه ما شکرآب نشه، چون خاطره خوشی از اساتید وبلاگ نویس ندارم و نکنه مثل بعضی وبلاگ نویسای قدیمی که اسمشونو نمی برم و فکر می کنن END کامپیوتر هستن و سایت Blogspot ارث باباشونه، حتی میلینگ ماروBLANK REPLY هم نکنه. ولی از شوخی گذشته اگه می خواهین یک دختر ساده و شیک بنام زهرا ببینین، برین اینجا.
خورشید خانوم - خورشید را گذاشتم آخر معرفی کنم. آخه علت داره، چون این دختره که همش تو بیلینگش داره LOVE می ترکونه. برعکس بقیه وبلاگ نویسای قدیمیه و انگار حتی از منم جدیدتره. من کاری ندارم که تو بیلینگش چی می نویسه. شاید من همه وبلاگ نویسای قدیمی اینترنت را نشناسم و باهاشون برخورد نکردم ولی با بعضی هاشون بالاخره در جاهای مختلف آشنا شدم. خورشید تنها کسی بود که جواب میلینگ منو داد و دوزار توش ادعا و خودخواهی نبود (البته اون آقا جوادمون را هم بذارین کنار که بچه نازیه). من قرار نبود وبلاگ نویس بشم و شاید هم تا چند وقته دیگه درب اینجارو تخته کنم و برم دنبال کارم. ولی آمدنم را خورشید باعث شد و رفتنم را هم شاید اون باعث بشه. یک آقا پژمان چند وقت پیش باهاش در همین بیلینگستون آشنا شدم که خیلی بهم شبیه بود حتی در طرز زندگی و رفتار و کردار. ولی بازم خورشید نمیشه.ازش معذرت می خوام که خودمو باهاش مقایسه می کنم ولی نمی دونم چرا ما به هم خیلی شبیه هستیم، هردو از رنگ نارنجی خوشمون می آد!، علاقه خاصی به اتوبان های تهران داریم!، فقط یکیمون مثل خورشید دربه در و سینه چاک عشق و محبت و یکیمون مثل من در حال فرار از کثیف ترین چیز عالم یعنی عشق! ببخشید فقط اگه حرفام یک کمی که نه خیلی مبهم و گنگ شده و سر ازش در نمی آرین. سخت نگیرین، برای اینکه مبهم ترش هم بکنم قسمتی از نامه خودم به خورشید خانوم را که می دونم یک روزی عتیقه میشه و تو حراجی های لندن چند میلیون یورو می خرنش ، به تاریخ اول مردادماه که از فرداش شدم بیلینگ نویس، اینجا می نویسم.
.....خوب شاید منم دارم از گذشته خودم یک جورایی فرار می کنم و خودم خبر ندارم، خیلی مسخره هست که آدم چون .....، سر خودشو با چیز دیگه ای بخواد گول بزنه. این وبلاگ تو و این حرفات باعث شده که انگار من از خواب بلند بشم. خدا رحم کرد که من وبلاگ نویس نشدم و تو مخاطب! مطمئن خودتو می کشتی وقتی وبلاگ منو می خوندی.....
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
من نمیدونم چرا نمکی ها دیگه مثل سابق دم پایی های پاره رو نمی خرن تا آدم با پولش بره یک جفت چوب اسکی توپ بخره

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۱


بهای ته نان ؟!

پسر شمالی با گزارشی داغ و شرجی از شهر تنکابن:
نوشتاری از سید بزرگ کیایی طالقانی، دبیر جدا از خدمت آموزش و پرورش تنکابن

با شنیدن خبرتوزیع احکام قانون به اصطلاح همسان سازی حقوق کارمندان جدا ازخدمت (به اصطلاح بازنشسته)با آن گفته ها و مصاحبه های دروغین و مردم فریب مقامات که حداقل حقوق را برای دیپلمه ها 950000 ریال تعریف نموده بودند، صرف نظراز کباده کشی لااقل 20 ساله و سابقه معاونت و مدیریت نسبتاٌموفق دررده های مختلف واحدهای آموزشی در 67 سالگی نشاطی کاذب شبیه دوران جوانی و اوایل استخدام به من دست داد ودر ساعات اداری یکی از روزهای گرم تیر ماه 81 برای دریافت حکمی که لااقل نشان از ارتقاء سی...ی ی ی هزارتومان 30000 حقوق ماهانه داشته باشد،با شوق و ذوقی خاص به اداره مربوطه مراجعه کردم که ای کاش هرگز نمی رفتم، زیرا با مشاهده حکم به اصطلاح همسان سازی، چنان آب سردی بر پیکر نحیفم ریخته شد که به فرمایش استاد سخن سعدی بر عمر تلف کرده تأسف خوردم وسنگ سراچه دل به الماس آب دیده سفتم که احساسش را مرفهان بی درد و واضعان قوانین آنچنانی نمی توانند داشته باشند.زیرا در حکم صادره از خوان گسترده نظام مقدس جمهوری اسلامی که مسلمان و گبر و ترسا وظیفه خور دارد، چیزی در حد هفتادو هشت هزار ریال یعنی فقط به اندازه ازدیاد کرایه تاکسی و قیمت نان کاغذی لواش به حقوقم اضافه شده بود!مدتی به کاغذ در دست و رقم نوشته شده درآن خیره ماندم و یک بار دیگر کاخ امیدها و آرزوها و وعده عیدی نوادگان را خراب و برباد رفته دیدم.پس از دقایقی درنگ و تأمل و تسلط به اعصاب خورد و داغان شده، خودم را قانع کردم که لابد سهم من و افراد زیادی مثل من از این خوان گسترده همین بهای ته نان است و بس!با دلمردگی و شرمساری به خانه برگشتم و طبق معمول اهل وعیال خانه را به قناعت و صرفه جویی انقلابی و خوردن نان و سبزی دعوت نمودم.امید از خداوند بزرگ که این نیز قطع نگردد.والسلام
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
والله عمو جون عزیز جناب آقای کیایی، به نظر بنده که سن من حداقل از نصف سن شما هم کمتر است. این کباده را نباید به این راحتی می دادی دست جوونای امروزی که اینطوری سپاسگذار زحمات شما باشند. آهای جوونا مواظب باشین، یادتون باشه که اون جوون دیروزی بود که شمارو به اینجا رسونده. اینقده هم نمکدون نشکونین و گرنه مجبورم برم چند تا نمکدون پلاستیکی بخرم و بدم دستتون.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت عمو کیایی:
کباده = این واژه به معنی کمان سبک و نرم است و در قدیم آن را از استخوان می ساختند . امروزه آن را از فلز درست می کنند و وزنه هایی به گونه حلقه به روی زه زنجیر می آویزند. تا کباده سنگین گردد. کباده کشی یا کمان کشی بوسیله پهلوان یا پیشکسوتان اجرا می شود. و به خاطر اهمیتی که کباده دارد اصولا در زورخانه ها یک یا دو کباده بیشتر موجود نیست.
000/30 تومان = 800/7 تومان (اگه کسی مشکوکه به این معادله، می تونه بره مثل من عمرش را بذاره در آموزش و پرورش اونوقت جمع و تفریغش خوب می شه، و می فهمه که این ۲۰۰/۲۲تومان باقیمانده کجا رفته)
----------------------------------------------
کاندیدای امروز جایزه گربه حنایی: وزارت آموزش و پرورش
(بدلیل تعداد زیاد مسئولین در این وزارتخونه، مجبورم کلی گربه حنایی مثل عکس زیر از تو محل خودمون جمع کنم که به همشون جایزه برسه و فردا زیر آب مارو نزنن که آهای ملت، گربه به ما کم رسیده و قانون همسان سازی درست اجرا نشده و مثل عموی بنده بیان اینجا درد دل کنن)

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸۱


ساروي کيجا گزارش مي دهد:

اي واي ،اي داد و بيداد ،ترا به خدا يکي به دادمون برسه، اين پسره ديگه داره ديوونم ميکنه، اين سرور و سالار (بخونين رئيس هيئت مؤسس)، ايشون خيلي از لحاظ فني ايراد داره ،نمي دونم چرا هر چند وقت يکبار هرموقع که دوزاري اين حاج آقا جا مي افته به بنده فلک زده گير مي ده که حتي آزارم به سوسکهاي داخل دفتر و آبدارخونه که در حال رژه رفتن هستن نمي رسه. خوب حالا يه مطلب گذاشتيم تو وبلاگت خسيس. آسمون که به هوا نرفته.
آخ اگه شما بدونين اين آقا چه گير سه پيچي به بنده بيچاره و ساير دوستان ميده خودتون هم صبح تا شب از خنده ريسه ميرين ،آخه ميدونين چيه اگه اين حاج آقا دررابطه با موضوعات کاري به اين بنده حقير گير بدن مساله اي نداره ولي ايشون در رابطه با مسائل شخصي من بهم گير مي ده، البته زبونم لال فکر نکنين مخ مي زنه، و پشتش غيبت کنين. نه بابا اين پسر شمالي بقول آقايون لاتها اصلأ تو باغ نيست. ولي بد هم نيستش ها يه تيليفوني به 110 بزنم بياد کاره 115 را براش انجام بده. فقط همش فکر مي کنه من در زندگي شخصي ام مشکل دارم و ايشون بايد حل شون کنه و مثلأ سوپر من يا کارآگاه گجت هستش و منم دختر کبريت فروش (هانس کريستين آندرسن). بنده خدا ولي زياد هم مقصر نيست و از کوچيکيش نمي دونم کي بهش گفته بايد به مردم کمک کرد و فکر کنم کتاب داستان زياد خونده، حالا اگه يکي کمک نخواد بايد چيکار کنه از دست ايشون راحت بشه.
واقعاٌ منم موندم اين والاحضرت با اين همه ادعاش چه مرگشه،بخدا قسم اگه بدونم اين آقا درحال دست وپا زدن با مرگ داره اين مزخرفها را ميگه والا به جون خودش قسم قول مي دم کارش نداشته باشم بلکه ميذارم با خيال راحت با مرگ دست و پنجه نرم کنه. درضمن حاضرم امضا بدم که بخاطر قدرداني از زحمات اين حاج آقا مراسم کفن و دفن شو خودم انجام بدم البته با فروش کتابها و کامپيوتر اون خدابيامرز هزينه هاش پرداخت ميشه.به جون همه شماها عزيزان جدي ميگم.
و اما سر فصلي ديگر در، گير دادن به ايشون که ديگه اينقده به بچه هاي انجمن و مردم کوچه و بازار بويژه به اين مدير کل ها با آبدارچي هاشون کليد نکنه. بله. ساروي کيجا با گزارشي از آبدارخونه پسر شمالي: نامبرده حتي وقت نداره ظرفهاي غذاشو يا حتي يه استکان چاي که مي خوره روبشوره ،والا بخدا قسم اگه شما جاي من بودين دق مي کردين يا اينکه اصلا اونو از انجمنتون اخراج مي کردين چند بار خواستم اخراج کنم ديدم که طفلکي به دست و پام افتاد وهي داره آه وناله ميکنه و ماهم طي يه جلسه اي که تشکيل داديم تصميم گرفتيم اين پسر يتيم رو به کسي بسپريمش که حداقل دست نوازش پدري به سرش بکشن البته خودم تصميم دارم هروقت که ازدواج کردم اين آقا پسر رو به فرزندخوندگي بگيرم .
حالا بذارين يه کمي ازظرفهاي نشسته اين آقا در آبدارخونه دفتر بگم :
واقعا بايد يه نمايشگاه لوازم خانگي تخصصي البته اونم نمايشگاه ظرف نشسته بذاريم واقعا پول خوبي از بابت اين نمايشگاه گير انجمن مون مياد که اونم خرج اين آقازاده صغير ميکنيم.ظرفهاي نشسته اين آقا مال عهد بوقه، اونم چي مال پريشب ،يه هفته پيش، يه ماه پيش، و حتي ده سال پيش! (دروغ که ليسانس و دکترا نمي خواد) يه چيز ديگه اينکه اين آقازاده از تنبلي شون رفته براي خودش ظرف يه بار مصرف خريده،واقعا جاي تأسف براي اين حاج آقاي مثلا تحصيل کرده وبا شرايط سني که هم سن و سال پدر بزرگ بنده ميباشند چنين کاري کنه.نظر شما چيه؟ اصلأ من يه مادر بزرگ دارم که مي خوام اونو براي اين اعلاحضرت درست کنم، پدربزرگ بنده 13 سال پيش عمرشو داده به اين جماعت ولي من براي يه بار هم که شده مي خوام تو زندگي ام کار خوبي بکنم اونم اينکه دل اين بنده فلک زده و سيل زده براي داشتن يه پدربزرگ لک زده، ولي با وجود بودن اين حاج آقا احساس ميکنم ديگه هيچ کمبودي در زندگي ام ندارم و اگه ايشون مي خواد کمک منهم بکنه بقول خودش (بخونين گير سه پيچ)، بياد آقازاده رو به عقد مادربزرگ خوشتيپ بنده دربياوريم، خوب چي مي شه پدربزرگ بنده رئيس بنده هم باشه در ضمن مادر بزرگ بنده هم ديگه بيکار نمي شه بجاي اينکه سر به سر عروسهاي بخت برگشته اش(بويژه عروس کوچيکاش که زورشون نميرسه)بذاره وهي خودشو خونه عروس يکي مونده به آخري پلاس کنه، پيش شوهرش مي شينه و به درد ودل اون گوش ميکنه که چه کتاب داستان هايي بچگيش خونده که اينجوري شده.
----------------------------------------------
نتيجه اخلاقي:
آهاي جوونا، اين پسره آدم بشو نيست. فردا هم اگه نذاشت پا تو دمپاييش بکنم و بنويسم، زنگ مي زنم 110 يا به مامانش اينا و خاله اش اينا.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت ساروي کيجا:
کتاب داستان = همون کتابايي که آخرش نوشته:و به خوبي و خوشي سالها با هم زندگي کردند.يا نوشته:پايان
آبدارخونه = بانک تسويه حسابهاي پول چايي با ارباب رجوع



¤ کتابت در ساعت 9:36 به دست نازنين ساروي کيجا

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۱


پسر شمالي حمايتت مي کنيم

آهاي جوونا، خودتون شاهد باشين که اين دختره (ساروي کيجا )که مي خوام سر به تنش نباشه، آمده اينجا نون مارو آجر کنه. همچين مي نويسه گير سه پيچ که فکر کنم همين فردا منکرات بنده را به جرم گير دادن به دختر مردم بگيره. آمديم فعاليت فرهنگي بکنيم حالا خودمون شديم ضد فرهنگي. بشکنه اين دست که نمک نداره، ما به اين خانوم گفتيم بعنوان مسئول روابط عمومي سازمان بياد اينجا راجع به مشکلات و مسائل دختراي هم سن و سالش بنويسه، که بنده به عنوان يک گل پسر حاليم نميشه و بهتره که از زبان يک دختر مطرح بشه. اونوقت آمده همين اول بسم الله خفت اين پسر شمالي جوون دوست رو گرفته که ايشون تنبل و گير بده و .... استغفرالله با اين سايت بيلينگ خودم کم دشمن داشتم از مدير کل گرفته تا آبدارچي. حالا بقول خارجي ها فکر کنم يک فمينيست! هم بهش اضافه شده. آقا، اين خر بنده از همون طفوليتش نه دم داشت نه عقل حسابي، از همين فردا رمز سايت رو عوض مي کنم که اين دختره ديگه اين دورو ورا پيداش نشه. البته براي اينکه دمکراسي رعايت بشه. يک رأي گيري ميذارم اگه بهش در بخش (حرف دل دوستام و ميلينگم بهش رأي دادين )بهش اجازه مي دم فقط روزي دو خط بيشتر اينجا ننويسه تازه به شرطهي و شوروطها.
راستي فردا مي خوام يک مطلب از يکي از جووناي قديم اين آب و خاک همين جا بنويسم که براي خودش جووني بوده و کباده کشي بس بزرگ. اميدوارم حتمأ بخونينش.
----------------------------------------------
نتيجه اخلاقي:
اگه از زندگي سير شدين و طلبه ديدن حضرت عزراييل هستين، ID و Password خودتونو بدين به يک دختر، تا ببيني چه جوري سر به نيستتون مي کنه و جاتونو مي گيره.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت پسر شمالي:
ساروي کيجا = در زبان ساروي يعني دختر ساروي و در افکار پسر شمالي يعني: اگه خدا بخواد نسلشونو از تو بيلينگم مي زنم.
بيلينگ = وبلاگ، بلاگ، سايت خاطرات روزانه، مشق شب، انتقاد سازنده و مدرک مستند جهت کتک خوردن از دست مسئولين.
فمينيست = بدليل خطرات احتمالي از طرف طايفه نسوان از ترجمه آن خودداري مي گردد.
ميلينگ = پست الکترونيک، کبوتر نامه بر، آتيش سرخپوستي جهت علامت دادن.
کباده کشي = بدليل بسي مشکل و پيچيده بودن معناي آن، فردا ترجمه مي گردد.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۱


ساروی کیجا

ما، یک پسرتقریبأ جوونی تو انجمن مون داریم که خیلی گیر سه پیچ میده (البته ناشکری نشه ایشون رئیس انجمن هم میباشند )و خیلی هم بی خیال و بی تفاوت به مسائل اطرافش هست(البته تظاهربه این کار میکنه) و خبر جالبتر اینکه بنده که تاچند وقت پیش بعنوان مسئول روابط عمومی بودم الان یه هفته ای هست که با رأی اعضاء دبیر کل شدم (البته پیش خودمون بمونه، هفته پیش می خواستم استعفاء بدم ولی با این پسر شمالی یک معامله کردم و قرار شد من استعفاء ندم و ایشون هم بذاره من تو بیلینگش مطلب بنویسم. تازه از اونور هم با چک و لگد رأی خلق الله را هم جمع کردیم که بشیم دبیرکل و اونوقت پوز این پسر شمالی را حسابی تر بزنیم.)
خلاصه بذارین چند نمونه از بی خیالیهای این حضرت آقا را براتون بگم:
نمونه بارزش اینه که ،ما برای روز شنبه19 مرداد که می خواستیم عصر ساعت 6 مجمع عمومی راتشکیل بدیم، بنده بیچاره فلک زده از صبح تا ظهر درگیر کارهای انجمن بودم و وقتیکه اومدم انجمن دیدم که حضرت آقا هیچ کار هم که انجام نداده، پشت میزش تازه خواب تشریف دارن (معلوم نیست شبا ایشون چیکار می کنه، یحتمل اینترنت تشریف دارن) ودر ضمن اون چیزهایی که قرار بود برای پذیرایی عصر تهیه کنن که آماده نکردن و با خونسردی تموم میگفتن الآن میرم تهیه میکنم و این هم بماند این آقا قرار بود برای بنده سیل زده، با بعضی اعضاء هم برای جلسه امروز تماس بگیره که تازه سه تا از اعضاء رو به زور آورده بود (هر کی نفهمه فکر می کنه ایشون می خواسته اتم بشکافه)
خلاصه سرتونو درد نیارم ولی شما را به خدا قسم شما یه چیزی به این اعلاحضرت مون بگین و اینو هم بهش بگین که دیگه این قدر به من گیر سه پیچ ندن و برن به همون شیرین جونشون یا همون سپور شهرداری گیر بدن.
با تشکر
مسئول روابط عمومی سابق و دبیر کل فعلی
مریم (تلخیص: ساروی کیجا)
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
مرده شوره هر چی دم پاییه با صاحابش ببرن.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت ساروی کیجا:(مگه ما چیمون کمه که مثل بقیه فرهنگ لغت نداشته باشیم)
سه پیچ = سه پیچ
اتم شکافتن = اتم شکافتن

¤ کتابت در ساعت 9:36 به دست نازنین ساروی کیجا

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱


سیل استان گلستان

بر اساس آخرین گزارش ها، شمار قربانیان سیل اخیر استان گلستان در شمال ایران به 39 نفر رسیده است.
گفته می شود که علاوه بر تلفات اعلام شده، ممکن است اجساد دیگری هم در زیر گل و لای وجود داشته باشند، مقامات مسوول گفته اند که تاکنون موفق به شناسایی تنها 12 جسد شده اند.
این در حالی است که ستاد حوادث غیر مترقبه نسبت به احتمال وقوع سیل مجدد در استان های شمال کشور تا آخر هفته هشدار داده است، این ستاد پیش بینی کرده است که تا آخر هفته افزایش ابر، وزش باد، رگبار و رعد و برق پراکنده استان های حاشیه دریای خزر، شمال غرب و شمال شرق ایران را فرا بگیرد، در اطلاعیه ستاد حوادث غیرمترقبه، برای مقابله با سیل و هر گونه حادثه احتمالی دستور آماده باش داده شده است.

در همین حال، عبدالله رمضان زاده، سخنگوی دولت، گفته است که به زودی با مشخص شدن جزییات سیل اخیر، عوامل مقصر در این حادثه به مردم معرفی و با آنها برخورد قاطع خواهد شد.
وی در مورد علت وقوع سیل های فاجعه بار در استان گلستان، به نوع جغرافیای طبیعی استان، نبود توان مهار آب های سطحی و روان و تخریب جنگل و مرتع، اشاره کرد.

سال گذشته نیز سیل شدیدی در استان گلستان جاری شد که تلفات و خسارات سنگینی به همراه داشت. فکر کنم کم کم باید اداره منابع طبیعی و اداره محیط زیست استان گلستان با چند تا دیگه از برو بچه های مسئول در گلستان را هم کاندید جایزه گربه حنایی خودم بکنم.(عطف به مطالب چند روز پیشم)

راستش اوضاع مالی زیاد میزون نیست ولی دیروز یک مقدار خوراکی خریدم و دادم به یکی از بچه ها که اهل گلستانه با خودش ببره اونجا. وقتی به عکس این برادر و خواهر نیگا می کنم. نمی دونم چرا بی اختیار شعر (کودکانه) فرهاد را زمزمه می کنم:
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم.
شادی شکستن قلک پول، وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
.......
همش می خوام فکرشونو بخونم که دارن به چی فکر می کنن. انگار خواهره زیاد تو فکر نیست و فقط می خواد از تو آب خودشو و برادرش رو رد کنه (ایکاش می تونستم همین الآن جایزه ببر طلایی خودمو به این خواهره بدم)، ولی داداش کوچیکه بدجوری تو فکره، تو فکره ناهاره ظهر و یا تو فکر یک جای خشک و امن برای خوابیدن مثل خونه سابقشون که حالا دیگه ندارنش... می دونم بیلینگم زیاد خواننده نداره ولی با تو هستم. آره تو که پای کامپیوتر نشستی، لطفأ اینارو تنها نذار. فکر کن این خواهر کوچیکه خودته که داره داداشت را از تو آب رد می کنه...
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
این صدا و سیما هم که هروقت یک حادثه ای در ایران اتفاق می افته، سریع میره تموم خبرای خبرگزاری های دنیا را جستجو می کنه تا چند تا مشابه قضیه را در نقاط دیگر دنیا پیدا کنه و پخش کنه. خداییش دلم برای این بچه های صداوسیما می سوزه، چون گند قضیه مال یک سازمان دیگر است که بدلیل ندانم کاریش سیل می آد، اونوقت اینا باید آبروی طرف را حفظ کنن. امیدوارم در سیاست هاشون تجدید نظر کنن، چون آبروی اینجور افراد رو خریدن مساویه با سیل های وحشتناکتر در سال آینده! سیل پارسال که یادتون نرفته، اینم از امسال، خدا سال دیگرو بخیر کنه که چند نفر قربانی ندانم کاری مسئولین و متولیان محیط زیست شمال ایران می شوند.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱


موتور گاو پلنگ

یکی از دوستان همشهری من که ساروی است چند وقت پیش برای من میلینگ زده بود و مارو کلی شست و شوی مغزی داد که از روزگار حال شهرمون سارویه هم زیاد ننویسم چون اونوقت هیچ کسی دیگه پاشو اینجا نمیذاره و برم یک خرده به شهرهای همسایه مثل بابل گیر بدم که مردم پاشونو اونجا نذارن. من هم یک چشم خوشگل بهش گفتم و رفتیم که دمار از روزگار بابلی ها در بیاریم.
امشب جاتون خالی با دو تا جوون گل رفتیم پارک تجن در کنار رودخانه زیبای تجن ساری. آقا کلی حال از نوع برعکسش کردیم. یک موتور سه چرخه که آدم تو خیابون می بینه را فکر کنین، گذاشتن روی ریل و دو تا واگن هم بستن بهش مثل فرغون و شده مثلأ کاترپیلار یا چه می دونم قطار وحشت و در یک شعاع سه متری از مرکز یک دایره همش دور خودش می چرخه و خلق الله از زاهدانی گرفته تا تبریزی هم هاج و واج که این چی چیه! و شانس ما هم یک بابلی که قرار بود دشمن فرضی حساب بشه و حالشو بگیریم، داشت به این موتورگاوپلنگ می خندید و بقیه شو نمی گم چون افت داره واسه ما. خلاصه کلی حال نگاتیو کردیم که بابلیه داره به ما می خنده. از بعد از اینکه مارو شست و شوی مغزی دادنمون، همش فکر میکنم حتمأ اینا کارای بابلی ها است که مارو ضربه بزنن! خوب منم رفتم به صاحابه موتورگاوپلنگه که اینجارو از شهرداری اجاره کرده، گفتم معذرت می خوام شما آخر شبا میرین بابل می خوابین یا نه؟ (با خودم هم گفتم وسط راهه این موتورگاوپلنگه یک بمب قوی کار بذارم تا بشه خرمارمولک راه راه و می اندازم گردن قائمشهریا که بین ما و بابلی ها هستن) که یارو زد تو خالمون و گفتش نه بابا مگه بیکارم برم بابل، خوب خونه ام همین جا در ساری هست و میرم خونه مون (به نظر عقل ناز پسر شمالی:احتمالأ همه بابلی ها شبا ساری می خوابن).خلاصه نقشه ترور طرف ناکام موند. فقط جهت اطلاع همشهریان گرامی، عکس این سه چرخه فضایی را اینجا می ذارم که هر کی دیدش، بزنه خرمارمولکش بکنه.(البته چون دوربین دیجیتالی ام همرام نبود، دادم حسام، داداش کوچیکه همون رفیقم عکسشو بکشه و بعد گذاشتمش اینجا، البته می خواهین قبول نکنین ولی از عکس واقعیش خیلی خوشگلتر شده)

----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
امروز یک پارچه در یکی از میدونای شهر دیدم که رویش نوشته بود، شورای شهر ساری بعنوان شورای شهر نمونه در استان مازندران شناخته شد. اوخ جونی، عجب افتخاری. دم موتورگاوپلنگمون گرم.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت پسر شمالی:
سارویه = نام قدیم شهر ساری (اینو دیگه بخدا راست راستکی نوشتم)
موتورگاوپلنگ = شترگاوپلنگ مدرن یا زرافه آخرین Version. در زبان مسئولین پارک تجن ساری یعنی شهربازی مدرن.
حال نگاتیو = ضد حال پوزیتیو، یا به عبارت بهتر: ENDآخر ضدحال.
خرمارمولک راه راه = مارمولکی که عرعر می کنه و راه راه، راه میره، و در زبان بومیان ماداگاسکار یعنی زدم شیکمشو اتوبان کردم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸۱


انگیزه.........؟

جوون جوونای نازم، ببخشید امشب دلم گرفته ولی ایندفعه واسه خودم! تعجب نکنین خوب منم آدمم دیگه مثل شماها، همش که نمیشه قربون شماها برم، پس خودم چی. پونصد شونصد تا در باشگاه اینترنتی شمال ایران از سراسر دنیا، صد تا عضو عادی از سراسر شمال ایران و تهران، سی چهل تا تون هم که عضو رسمی و ساکن ساری یا شهرهای اطراف، یک مشت بچه های تشکل های جوانان دیگر، یک سری هم که دوستان و رفقا، بعلاوه همکلاسی های قدیمیم و یک مقدار هم بچه های فامیل و آشنا و یک دونه هم پسرخاله پسر شمالی که از بچگی مون با هم نمی سازیم. اصلأ آدم باید خیلی خر باشه که جوش شماهارو بزنه. فوقش یکی دیگه پیدا میشه که قربونتون بره و به من چه که شماها چه مرگی دارین. میخوام برم یه جا تنهای تنها و بشینم خودمو فقط نگاه کنم که ببینم چی شده که دیگه ساکت شدم، شاید بزرگ شدم شاید هم پیر و شاید هم اصلأ مردم و خودم خبر ندارم!
خنده داره بنده خدایی که همیشه درد شمارو گوش می داد و یک راهی پیش پاتون می ذاشت درد خودشو نمی تونه دوا کنه پس شما ها هم نمی تونین دواش کنین. چه بهتر که پس نگم ولی نه می خوام بگم اما نمی دونم چه طوری. فقط بیشرف هاش باشن که بهم بخندن یا برام گریه کنن.راستش یک مدتی هست که خیلی آروم شدم و علتش هم اینه که مثل سابق انگیزه ندارم. با اینکه من ناملایمتی زیاد در زندگیم دیدم ولی همیشه به خدا متکی بودم و این چیزا باعث فرسودگی و زوالم هم نمی شد که برم مثل بعضیا در دام هزار تا چیز دیگه بیفتم. همیشه ثابت واستوار جلو میرفتم و همیشه هم موفق بودم. و از خدا ممنونم که همیشه سرم بالا است و لبهایم پر از خنده.
در انتخابات های سیاسی مثل مجلس و یا شورای شهر که همه تون میدونین رأی آوردن توش چقدر سخته و فعالیتهای تحقیقاتی و تبلیغاتی انتخابات سیاسی چقدر مشکله و اصلأ قابل اندازه گیری و برنامه ریزی نیستش، بچه هایی که منو می شناسن می دونن حداقل در سه چهارتاش که مشاور حرفه ای کاندیداهای مختلف بودم موفق شدم و رأی آوردم و تا حالا نشده حتی در اینچنین موقعیت های مشکلی هم شکست بخورم. جالبش اینجاست که سیاسی هم نیستم و اینکارهارو می کنم. فکر کنم اگر بودم الآن موقعیت بالاتر و بهتری هم داشتم. راستش هنوز کسی را مثل خودم ندیدم که اینطوری خودشو محک بزنه. ولی نمی دونم این انگیزه بی صاحابم یک چند وقتیه که ریپ می زنه و خاموش میشه، هی میذارم تو دنده 2 و هولش میدم. تو سرازیری خوب میره ولی تا به سربالایی میرسه باز DCمیشه. منم که این مسخره رو برای سربالایی می خوام نه سرازیری.
فکر کنم یک هفته ای باید همه تون را ول کنم و برم مسافرت. از اون مسافرت ها که آدم تنها میره و حتی کوله پشتی هم با خودش نمی بره. برم یک جای دور، دوره دور که حتی خدا هم نباشه. بعد یواشکی تنها بشینم و دستامو نیگا کنم که چه کارا نکرده و دیگه چیکار می تونه بکنه و هنوز نتونسته. حسابی فکرامو که کردم، برگردم پیشتون و بشم همون پسر شمالی خندون. نظر شما چیه؟

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۱


مسئول روابط عمومی

یک خانم در سازمانمون داریم که مسئول روابط عمومی است،ایشون 21 یا 22 سالشه و از اون دخترایی که هیجان و استرس اصلأ نداره و تا حالا دختر به این خونسردی ندیدم، نمی دونم چه مرگشه ولی سرش تو کار خودشه و منم دیگه از اون گیرای عجیب وغریبم که وصفش را شنیدین (عطف به مطالب پایین روزهای قبل)بهش نمیدم و صبح ها فقط یک سلام و عصرها هم اگه زیارتشون کردیم یک خداحافظ و گرنه هیچی. اگه تعریف نباشه دختر خیلی خوبی هم هستش.
تا اینکه دیروز دیدم خانم با چشمان پر اشک و یک برگه کاغذ با سربرگ سازمان وارد دفترم شد. (آخیش خوشحال شدم بالاخره یکی صدای اینو درآورد) قضیه این بود که ما روز شنبه برای مجمع عمومیمان قرار داشتیم تا همه اعضای سازمان که فقط البته در ساری هستند دور هم جمع بشن. ایشون هم مسئول اینکار بود و باید به همه اطلاع می داد:
-الو، لطفأ شنبه تشریف بیاورید برای مجمع عمومی.
حالا جوابای اعضای سازمان و مهمونای دیگر را داشته باشین در دوبخش آقایون و خانوما:
خانمها:
-بابا حالت انگار خرابه ها، من که گفته بودم هفته دیگه عروسیمه.
-بی خیال تو رو خدا مریم جون، من شنبه با مامانم اینا میریم ییلاق، تو هم بیا خوش می گذره.
-خوابم، اصلأ از حرفات سر در نمی آرم، گفتی مجموعه عموت اینا چی شده؟
-حتمأ می آم ولی آخر جلسه. چون با سمیرا قهرم، فقط می آم تو و بقیه رو ببینم.
-شرمنده ترم تابستونی گرفتم و باید درس بخونم، نمی تونم.
-...(سه ساعت تلفن اشغال)(انگار خانم دارن chatمی کنن...)
-حتمأ می آم فقط چون باید از خواهر کوچیکم که یک سالشه مواظبت کنم. اونو هم با خودم می آورمش!
-اگه این پسره که مدیر سازمانتونه هستش، دور منو خط بکش. طرف همش گیر می ده!!!
یک سری از دوستان هم okدادن که تشریف می آورند.
آقایون:
-بله حتمأ می آم ، فقط ببخشید به صرف عصرونه هست یا شام هم برقراره.
-خیلی ممنون و متأسفم مریم خانم، چون بنده یک کلاس دارم که شاگردام واجبترن. حالا تورو خدا به دل نگیرین.
-به به یاد ما کردین، ما گفتیم حتمأ آقا فرهاد از ما خوشش نمی آد و بی خیالمون شده. حالا تا مطمئن نشم، نمی آم، سلام برسونین!
-ولله چی عرض کنم خانوم، شنبه ها برام نحسه و از خونه بیرون نمی آم.
-خواهش می کنم ولی دنبال کار خدمت سربازیم هستم و فردا ساری نیستم.
-ببینین من یک شخص سیاسی هستم و تا موضع خودتونو روشن نکنین که چپ یا راستین. من نمی آم.
-خواهش می کنم، ارادت دارم، این حرفا چیه. فقط بخاطر شما هم که شده حتمأ می آم!
-می بخشید ولی می خوام رک باشم. اگه پول مول توشه ما بیاییم.
و البته یک سری از آقایون هم okدادن که می آن.
----------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
نمیدونم با تقاضای استعفای مریم موافقت کنم یا نه؟
----------------------------------------------
فرهنگ لغت پسر شمالی:
گیر عجیب و غریب = گفتمان سیاسی دو نفر که غیر ممکن است در حالت عادی هم تره برا هم خرد کنن.
استرس = ترس از هیولاهایی مثل اژدهای پرنده، جن و پری، غوله کارتون سندباد و لنگه دمپایی پاره.
chat = یه چیزی تو مایه های دمت گرم.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸۱


خاطرات و خطرات

من دو تا داداشي دارم که يکيشون خارج از کشور است و يک سال و چند ماه است که نديدمش. خلاصه نمي دونم کي ميشه دوباره همو ببينيم. ولي خوب خاطراتش هميشه برام زنده است و با خاطراتش زندگي مي کنم.
من يازده سالم بود و ته تغاري و اون شونزده سالش بود و وسط تغاري، بعد از ظهر يک روز گرم تابستوني بود و منم از اون بچه هاي پر حرف بودم که تو خونه همه از دست پر حرفي هاي من هميشه به عذاب بودن.
تو اطاق کنار داداشم دراز کشيده بودم و يک ريز داشتم براش حرف مي زدم و اونم طبق معمول بهم گفت: ميشه خفه شي. و از سردرد و نشنيدن صداي من مثلأ پا شد بره تو حياط هوا خوري. که مي بينه يک گربه ملوس کنار حوض حياط خونه مون نشسته و به ماهي هاي حوض نيگا مي کنه و پشتش به اونه.(ما هم که هميشه تو خونه مون اوکي دوکي يا جوجه موکي و موکي پرنده داشتيم، بصورت ارثي دشمن گربه ها بوديم)،داداشي بنده يواش يواش ميره پشت گربه مادر مرده که يک حال حسابي به آقا بده و با دست پرتش بکنه توي حوض، که نگو آقا گربه عکس ايشونو که پشت سرش داشته بهش نزديک مي شده توي آبه حوض مي بينه و احمق فکر مي کنه که يکي از تو حوض داره مي گيرتش و در جا به عقب مي پره که مي افته تو بغل داداشم، (نگو که يکي هم از پشت اومده )خلاصه جفتشون از ترس چنان نعره اي زدن که عرب نشنيده و عجم نديده بود. اون گربه فلک زده رو من دور وبر خونه مون ديگه نديدم و داداشي من هم تا چند وقت يک جور خاصي به گربه ها نيگا مي کرد که انگار ارث پدرشو مي خواد.
----------------------------------------------
نتيجه اخلاقي:
Not only گربه، جو جه هارو دوست داره. But also من وداداشام اينقدرگربه رو مي پرستيم که مي خواهيم سر به تنش نباشه.
----------------------------------------------
فرهنگ لغت پسر شمالي:
گربه = بصورت استثناء در همه زبانا بهش همون گربه مي گن و معني ديگه نداره.
فلک زده = شخص زنبور زده، يا بهتر بگم فلک زنبور
موکي پرنده = کبوتر، کفتر، کوتر ، کفتور
جوجه موکي = جوجو، جوج، موکي بزرگ نشده
اوکي دوکي = يک اردک يا دو اردک، يا دو تا اردک رو هم

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۱


یک روز تابستانی با پسر شمالی

اولش می خواستم یک روز کاری را بصورت جدی بنویسم تا شماها جدی جدی فکر نکنین این آقا فرهاد خل و چله ولی بی خیال شدم و واگذار این کردم که یک روز کاری ام را بصورت جدی با تیتر (یک روز تابستونی با فرهاد) در آینده براتون بنویسم. من کلی زحمت کشیدم شخصیت پسر شمالی را از خودم که فرهاد باشم جدا کنم و بهش روح دادم. حالا یعنی میگین به این سادگی بکشمش..ناراحت(این مقاله بلند است لطفأ DC شوید)
دیشب طبق معمول نخوابیدم و یکسری کارای عقب مونده رو میزم را انجام دادم. خداییش این قهوه هم عجب چیزیه، خواب رو از کله مرده هم می پرونه. 4 صبح کانکت شدم و یکسر هم به این بیلینگ مادر مرده زدم ببینم کسی هوس نکرده سحری پیغوم میغومی بذاره. دیدم پیغوم پسغومیه که خلق الله ریختن تو بیلینگ ما.6صبح رفتم حموم و یک صبحونه خیلی موچیک که قابل عرض نیست را بالا رفتیم و کیف بدست و عینک دودی به چشم رأس 7صبح با تیپ میزونمون رفتیم دنباله روزیه امروزمون. یه دعایی هم ننه مون بهم یاد داده که صبحها می خونیم که دخترای مردم چششون دنبالمون راه نیفته و از راه بدر نشیم و خدایی هم معجزه میکنه و مارو جلو دخترا عینهو قورباغه نشون میده که عاشقمون نشن.خلاصه اولش رفتم پیش یکی از دوستان گرافیستم که باهاش قرار داشتم. یه خرده راجع به پروژه های کاریمون تو سر و کله هم زدیم. قرار بعدی با کت وشلوار دوزم بود که همیشه از هیکل بنده شکایت داره و میگه لاغری (البته لاغر خوشتیپ). 8وخرده ای بود که یکی از دوستان قدیمی را در خیابون دیدم و چنان منو در آغوش گرفت که تمومه تیپی که صبح بهم زده بودیم ، بهم ریخت. تازه می فهمم چرا دخترا وقتی بهم می رسن با یک وای وویی همو بغل می کنن که یک وقت نشکنن، نگو قضیه پس اینه. ما پسرا که چنان همو بغل می کنیم که بقول خواجه دهات ما: هر کی زورش بیشتره... ولی رفیقم حق داشت اونطوری بغل کنه آخه خاطرم هست تو یک صحنه در جبهه اگر درست تصمیم نمیگرفتم الآن من و اون روی ابرها در حالیکه دو تا بال درآورده بودیم یکدیگر را باید بغل می کردیم.
رأس 9صبح داخل یک جلسه کاری نشسته بودم و روبروییم هم زل زده بود تو چشام. تازه بعد فهمیدم که یارو اصلأ کوره! و کلی عذاب وجدان گرفتم که چقدر تو دلم پشت یارو چرت و پرت گفته بودم. 12 ظهر گوله کردم و برگشتم دفتر سازمان. در دفترم را یواشکی قفلش کردم تا یه وقت منشی ام یا کس دیگری مچم را نگیره. خیلی سریع کانکت کردم و یک ضرب رفتم تو بیلینگم. خبری نبود، یه ویراژ دادم رفتم تو ایمیل دونم، 2 تا نامه برای سازمان، 6 تا برای کلوپ، 5 تا برای بیلینگم و اوخی یکی هم برای خود خودم اومده بود. فی الفور کلیک کردیم رو آخریش و ...
از گرما و شرجی بودن هوای شمال، اصلأ میل ناهار نداشتم و سرپایی نون و پنیر و گوجه و خیار و با یک نصفه طالبی که فکر کنم پوستش رو هم خوردم. بعد از ظهر رفتم ترمینال و هارد کامپیوترم را که داستانش را پایین گفتم، دادم یکی برام ببره تهران پیش رفیقم. پیش خودمون بمونه ولی پولشو ندارم درست کنم. عصری بچه های کلوپ ساری جوانان در سایت یاهو میتینگ داشتند که نتونستم برم چون مامانم از مشهد بهم زنگ زده بود و گیر سه پیچه که این دختره فسیل شد چرا همش استخاره می کنی.(خودمونیم فسیل جنس مؤنث هم فسیلیه) میتینگ هم البته پشت درهای بسته کافی شاپ برگزار شده بود و صاحب کافی شاپ نگو که خوابش برده! عصر هم که هفلشتا مهمون داشتم که چند تاشون هم از بچه های ساری جوانان کلوپ بودن.
خلاصه اش کنم شب شام خورده نخورده اختلاف بین دو تا تشکل غیردولتی جوانان دیگه رو با زیلینگ خاتمه دادم و الآنم که در خدمتم شمام....شب بخیر. خوابهای خوب ببینی پسر شمالی...
==============================================
نتیجه اخلاقی:
پسرخاله ام آخر شب زنگ زد که شیرین کوچولو (اون پایین صفحه راجع بهش نوشته ام)را دیده و سراغ فرهادشو می گرفته و گفته من میخوام بیام شمال، فرهاد می آد؟
==============================================
فرهنگ لغت پسر شمالی:
موچیک = کوچیکتر از کوچیک.
قورباغه = حیوانی نجیب و زیبا که فقط از نظر دخترا زیاد خوشگل نیست.
هفلشتا = 56 تا یا نمیدونم فکر کنم 64 تا.
خوابهای خوب = چی بگم ولله، همون خوابایی که توش آدم به آرزوهاش می رسه.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸۱


جایزه ببر طلایی و گربه حنایی

بنده جهت سالگرد تولدم که 12 خرداد هر سال می باشد. میخوام دو تا مراسم برگزار کنم که نامم مثل این مرتیکه نوبل همیشه سر زبونا بمونه. اولیش جایزه ببر طلایی هستش که به بهترین آدم روی زمین که به خلق الله کمک می کنه و دویومیش جایزه گربه حنایی که به عزیزانی که در ضد حال زدن به جوونا و حتی پیرمردها و پیرزن ها دستی در کار و پایی در راه دارن تعلق می گیره.

کاندیدای اول ببر طلایی: سازمان بهزیستی استان مازندران در بخش خدمات صدای مشاور
نگاه تخصصی: تعداد مراجعه کنندگان به مراکز مشاوره از هفت هزار نفر در سال 79 بدلیل ارائه خدمات مطلوب مشاوره و گسترش این مراکز به هفتاد و دو هزار نفر در سال 80 بالغ گردیده.
نگاه پسر شمالی: صدای مشاور ظرف یک سال گذشته ده برابر بیشتر به افرادی که مشکلات روحی و خانوادگی یا اجتماعی داشتن کمک کرده و نذاشته ننه باباهای آینده این مرزوبوم، آش و لاش بشن.

کاندیدای اول گربه حنایی: اداره برق شهرستان ساری در بخش خدمات برق رسانی
نگاه تخصصی: مگه اونجا تخصص هم هستش؟
نگاه پسر شمالی: امروز ساعت 11 صبح به وقت ساری برق خونه ما برای هشت و نیم بار رفت که همون نیم بارش زد، هارد کامپیوتر مارو جرواجر کرد. حالا کلی دوندگی برای تعمیرش و کلی مایه برای دستمزدش.
باشه دوستان کوه به کوه نمیرسه ولی یه روزی کابل هارد ما که به اداره شما می رسه

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۱


به کسی نگین

تورو خدا کمکم کنین. دارم از عذاب وجدان جر می خورم آخه هر چی این لینک آهنگ را میزارم تو این صفحه نمی دونم چرا یک بار می خونه، بعدش وقتی دوباره صفحه را باز می کنم لال مونی می گیره. همه داشتن فحشم میدادن که چرا آهنگت پس اجرا نمی شه خوب منم رفت لینک آهنگ ابی را از صفحه یک بنده خدایی دزدیدم و اومدم گذاشتم تو صفحه خودم. همین سر صبحی هم اینکارو کردم که کوروش جان ما تو خواب نازه و خبر از وبلاگش نداره.  در هر حال امیدوارم کوروش منو ببخشه که بی اجازه آهنگشو بلند کردم. امیدوارم اگه یک روز فهمید بیاد بهم یاد بده که چه جوری آهنگ خودم را اینجا بزارم.
-----------------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
کوروش آسوده بخواب، که پسر شمالی بیداره !!!

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۱


وجدان های بیدار اینو نخونن

اینو فقط برای جوونایی تعریف می کنم که عشق سینما و آکتوری دارن.
زمان: عصر شنبه 1381/5/12-خیابونه کمربندی شهر ساری
جوونای ناز من، آقا، وانت نیسان آمد بپیچه از روبرو یک اتوبوس که داشت دست انداز و چاله تو خیابون را رد میکرد، گذاشت به کمرش و عینهو خیار چنبر نصفش کرد، یک خاور هم که پشت اتوبوسه بود، گرفت سمت راست که به اینا نخوره، نگو که کنارش یه وانت نیسان دیگه داره میاد که در قسمت بارش پنج نفر نشستن. خلاصه وانت نیسان دومی هم رفت رو تپه کنار خیابون و با یک پرواز مطمئن خورد تو دیوار و آدماش عین کارتون پلنگ صورتی مثل عکس برگردون چسبیدن به دیواره. آقا ما که داشتیم با دوستمون پراید سواری می کردیم و بستنی می خوردیم، فکر کردیم صحنه فیلمبرداری یک فیلمه و اینا دارن آکتوری می کنن. گفتیم ما هم بزنیم بهشون که بریم تو فیلم و مشهور بشیم. آمدم دستی را بکشم که رفیقم نعره ای زد و گفت نکششششششششش که نه کارتونه و نه آکتوری. احمق اینجا ساری هست فکر کردی کمربندی نوشهره یا آمل. تازه یادم افتاد که اینجا خیابون کمربندی ساری هستش و...بقیه اش را می تونین از شهرداری ساری و یا هفت تا رئیسش بپرسین که چی شده. البته فکر نکنم به گردن بگیرن که مقصر چاله های خیابونه. البته به نظره پسر شمالی: مقصر راهنمایی و رانندگیه که برای هر چاله خیابون یک افسر نمیذاره و یا به احتمال قریب به یقین تقصیره خلبان خدا بیامرزه هواپیمای وزیر راه و ترابریه که در ساری سقوط کرد. آخه از اون بالا تا حالا این همه چاله چوله را در یک شهر ندیده بود و حواسش پرت شد و خورد تو باقالیای جنگل.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۱


پسر شمالی در چهل درجه زیر شب

ر-اعتمادی بره بوق بزنه. من همیشه فکر می کردم چهل درجه زیر شب، فقط در اونور ریل خلاصه میشه، جاهایی مثل راهبند سنگتراشون ساری و یا پایین شهر تهران و یا ته سیمتری طلاب مشهد و یا خیلی از اونور ریل ها در شهرهای دیگه. جاهایی که بچه هاشون از گرسنگی وسط کلاس درس غش می کنن یا مدادشون را از وسط نصف می کنن تا خواهرشون هم بتونه بره سر کلاس و مشق بنویسه، تا حالا دیدین یک کوچولوی دوم دبستانی دفترمشق خودش پاک کنه تا از اول بنویسه. برای بعضی ماها که تو کلاسور و با مداد فشاری مشق می نویسیم یا در کامپیوترمون تایپ می کنیم و بعدش یک پرینت خوشگل ازش می گیریم، چه ارزشی داره که یک نفر تو خونه بغل دستی مون داره با نصفه مداد مشق می نویسه.
بگذریم، داشتم می گفتم من فقط فکر می کردم چهل درجه زیر شب فقط تو خونه بعضیهاس. ولی این پسرخاله پسر شمالی کار داد دستش و هشتاد درجه زیر شب را هم پسر شمالی دیدش.پسرخاله بنده برای اینکه من از این فکرایی که بالا نوشتم در بیام و بتونم جور دیگه هم به زندگی آدما نگاه کنم. یک آشی برامون پخت که یک من روغن روش داشت.
ساعت نه شب بود که وارد ویلای یکی از بچه ها بنام محسن در یکی از شهرک های ساحلی شمال شدیم. محسن عزیز ما شغلش را نمی دونیم ولی فقط می دونیم اونور مایه هستش و یکسره پاش اینور آب و اونور آبه و آخره عشق و حاله و آب بازیه.GF ایشون هم که قبلأ سر میدون ونک پاتوقش بود حالا دختر خوبی شده! و تازه فهمیده که اشتباه میکرده و آدم نباید سوار همه ماشینا بشه و فقط مرسدس بنزه که ارزش سواری داره(دخترهای دوچرخه سوار دقت بیشتر بفرمایند).خوب بعد از کلی گپ و خندیدن و با مهمونای دیگه چاق سلامتی کردن. دیدم یک دختر کوچولوی شش ساله از طبقه بالا آمد پایین و خیلی خجالتی رفت تو بغل GF محسن جان. ما که END خلاف هستیم با خودمون گفتیم حتمأ مامانشه. ولی فهمیدیم که END آخر خلاف که دیگه نیستیم و اشتباه کردیم و این دختر محسن هستش. بله تازه فهمیدم که این GF خانوم از کجا رگ خواب این آقا محسن رو دزدیده. و محسن از همسرش که طلاق گرفته یک دختر داره که پیش خودش نگه میداره و این شیرین کوچولو، این GF خانوم رو با مامانش اشتباهی گرفته و کلی هم وابسته بهش شده. منکه می خواستم همون سر شبی از میزبان معذرت بخوام و بزنم بیرون و طبق معمول جایی هم که غیر از لب ساحل دریا نداریم . باز همون حس مسخره عجیبم که دفعه قبل به سپور شهرداری گیر داده بودم کار داد دستم و به این شیرین کوچولو گیر دادیم و مجلس را ترک نکردم. خلاصه بعد از کلی مخ زنی و درو دیوار بالا رفتن و از خوبیام گفتن. دل شیرین را بدست آوردم و برای اولین بار در تاریخ یک فرهاد تونست با یک شیرین کنار هم بنشینن و حرف دل همدیگه رو بفهمن.صدای آهنگ خیلی زیاد بود و یادم نیست شهرام ناظری بود یا صولتی...
من همیشه عاشق بچه های کوچیکه لات پایین شهر هستم ولی یک دفعه دیدم آدم می تونه عاشق بچه های شوکولات بالا شهری هم باشه.(عطف به بالای این یادداشت). نمی گم چقدر حرف زدیم ولی خیلی حرف زدیم اینقدر که شیرین خوابش برد و من با یه دنیا سؤال تنها موندم.شما می تونین سؤالامو جواب بدین؟ آخه شیرین کوچولو هنوز خیلی کوچیکه که بتونه بهم جواب بده.
1- آیا شما حاضرین جای GF محسن باشین؟ (فقط دخترا جواب بدن)
2- محسن با پولاش می تونه یک مامان برای شیرین بخره؟ (فقط پسرا جواب بدن)
3- نقش فرهاد این وسطه چیه؟ (خدا نکنه بگین فضولی) (فقط پسرخاله من جواب بده)
4- آیا زندگی فقط دو روی سکه هستش یا یک منشور شونصد وجهی؟(اینو خودم عطف به اول یادداشتهام بعدأ جوابشو در میآرم)
5- منو ببخشین ولی آیا پسرای هرزه هم می تونن توضیح بدن که محبت فاحشه ها فقط کجاشونه؟(فقط پسرای هرزه جواب بدن)
6- آیا یک لحظه خودتونو جای شیرین می ذارین و در آغوش یک فاحشه میخوابین؟(همه می تونن جواب بدن غیر از پسرای هرزه)
7- راستی شیرین شبها خوابه چی می بینه؟ (اینو دیگه همه می تونن جواب بدن)
(
توضیح: می دونم بعضی ها توبه می کنن و اونوقت همه چی را از قسمت خوبش آغاز می کنن، ولی خیلی رمانتیک هم فکر نکنین که GF خانوم توبه کرده و بچه  مثبت شده، حوصله وارد جزییات شدن را ندارم)

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۱


آخره متال بازی

آقا رفتیم تو سایت های خلق الله دیدیم عجب آهنگ هایی می ذارن، ما که کف کردیم و همونجا شروع کردیم به اجرای حرکات موزون که البته چون مامانم اینا خوب یادم نداده بودن یک کمی هم ناموزون بود. خلاصه ما هم با خودمون گفتیم مگه ما چیمون از نازی و سروناز و غضنفر و جوات کمه. یک آهنگ میذارم تو وبلاگم که آخره متال باشه. البته چون آرشیو آهنگهایم همشون MP3 بود، رفتم از کشوی خاک خورده عهد شبابم که توش دیسکت های قدیمی خودم را گذاشته بودم. یک MIDI پیدا کردم که مال همون دوره عاشقیم بود و خیلی هم باهاش حال می کردم و با نرم افزار نمی دونم اسمش چی بود رو کامپیوترم زده بودم. خلاصه این آهنگی که رو وبلاگم هستش رو دست کم نگیرین که یک جوون پر از احساس در حالیکه عشقش زده بوده بالا در یک لحظه تاریخی اجرا کرده و حالا مگه چیه مسخره می کنین. خوب مگه آدم با آهنگ ( عمله دسته دسته ) نمی تونه بره تو حس...

از شوخی گذشت آهنگ کی اشکاتو پاک می کنه از ابی از امروز به وبلاگ من اضافه می شود

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸۱


اعدام فرشته های دریایی

امروز فقط یک خبر داریم:
فرشته های دریایی ( که البته بومیان استرالیا بهشون اختاپوس میگن ) را بدلیل قماربازی ( یه قل دو قل )، آقا گرفتن و کلی جریمه براشون بریدن که چرا با هشت تا دست و پا قمار بازی می کنین. خلاصه اونا هم چون دیدن پول ندارن و پولارو قبلأ در قماربازی باختن ( چون خورده بودن به تور یک هزارپا )، شروع کردن به شلوغ کردن و قاضی هم دستور داد که همشونو با قلاب بگیرید. حالا هی شما بگین این پسر شمالی داره چرت و پرت میگه و دیوونه شده. بابا بجونه  شما این عکسشونه که خودم گرفتم تا یک وقت کسی نگه من زر میزنم و دروغ میگم. اصلأ خودتون دیوونه هستین، چرا به من برچسب می زنین.

مرگ اختاپوس ها

اعتراف به رشوه خواری توسط پسر شمالی:
من در کمال صحت و سلامت اعتراف می کنم که راستشو بخواهین من از بعضی افراد که اسمشون را نمی برم پول گرفتم تا هلاکت این اختاپوس ها را بندازم گردن قماربازیشون. تا کسی فکر نکنه اینا بخاطر آلودگی شیمیایی دریا مردن. ولی چون روح این اختاپوس ها شب تا صبح بهم گیر دادن و لنگاشونو همش میندازن دور گردنم، از عذاب وجدان آمدم همی چی را لو دادم. بخدا من بیگناهم فقط یک شام خوردم و یک نصفه تراول چک بهم دادن. برین اون اصلیه را بگیرین که کارخونه مواد شیمیایی داره و آشغالاشو میریزه تو رودخانه های شمال و دریا.

نتیجه اخلاقی: اصلأ دریای خزر هشت پا نداره که شما جوش مردنشونو بزنین. ماهی خاویاری داره که اونم ارزش اقتصادی نداره! البته برای من و شما.

فرهنگ لغت پسر شمالی:
هزارپا = در زبان ریاضی: هشت پا به توان سه و خرده ایی
تراول چک = چک مسافرتی، پول چایی، انعام بچه ها
خاویار = در زبان دهات ما: زرشک آبی، نخود سیاه دریایی

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸۱


کثافت های اینترنتی

راستش می خواستم امروز راجع به کثافتهای اینترنتی بنویسم، همونایی که ویروس برای بقیه کاربرا می فرستن. ولی دیدم ارزششو نداره که وبلاگم را کثیف کنم. بخاطر همین فقط جهت اطلاع دوستان عرض کنم که بعد از اینکه من صفحه اول وبلاگم را نوشتم. بغیر از بادمجون دور قاب چینام، تعدادی ایمیل هم برام رسید که پر از ویروس و تروجان بود. خلاصه اگه یک روز وبلاگ نویس سایت پرشین بلاگ شدین مواظب باشین که آقایون کثافتها بیکار ننشستن و جعبه جعبه ویروس تو ایمیل دون شما هستش.
دیشب رفتم خونه عمو کوچیکم و کلی حرف زدیم. جاتون خالی یک عمو و زن عمو دارم که تو دنیا تک هستن و هر وقت خیلی فشار کاری دارم میرم خونشون و فارغ از همه مشکلات و گرفتاریهای شغلم فقط راجع به ماهیگیری و یک سری چیزای دیگه صحبت می کنیم. البته آخر شبش هم راه می افتم تو خیابونای ساری و کلی پیاده روی می کنم. اصلأ می دونین چیه وقتی تو یک خیابون بدون حتی یک آدمیزاد قدم میزنین اگه خیلی رمانتیک باشین اونوقت فکر میکنین که همه این ساختمونا و کل شهر مال شماست! البته من توصیه می کنم حتمأ تنهایی قدم بزنین و دوستاتونو یا نامزدتونو یا همسرتونو با خودتون نبرین، چون اونوقت مجبور میشین کل چیزارو با اونا قسمت کنین. اگه هم مثل من خر باشین همشو شاید ببخشین به اونا و اونوقت مجبورین فردا شب چون هیچ جایی را برای موندن ندارین دوباره راه بیفتین تو خیابونا !!!

چند سال پیش قرار بود بعنوان مشاور زیباسازی شهرداری ساری مشغول بکار بشم ولی از لطفی که اعضای شورای شهر به من داشتن. گفتن ممکنه خسته بشی و انوقت چون ما هم مثل تو دلمون برای جوونا می سوزه، ممکنه گریه مون بگیره و راضی نیستیم که یک جوون سختی بکشه. پس بهتره بری خونتون و اینورا هم دیگه آفتابی نشی که بد حالتو می گیریم.
خلاصه در طی همان مدت کوتاه حداقل گرفتم برج ساعت ساری را که در میدان مرکزی شهر هستش را دستی به سرو گوشش کشیدم. البته زحمات شهردار وقت را رو این قضیه منکر نمی شم. بنده خدا خیلی زحمت می کشید و چون مثل من جوون و بی پشتوانه بود و به نظر اعضای شورای شهر خیلی خسته شده بود، یک آش حسابی براش پختن و دادن دم خونه شون.

حالا اینو بذارین کنار جریان دیشبم که یک اتفاق جالب برام افتاد. وقتی داشتم تو خیابون قدم میزدم. یک سپور شهرداری را دیدم و طبق خاصیتی عجیبی هم که دارم و همش به خلق الله گیرای عجیب و غریب میدم. مثله جن بالا سرش ظاهر شدم و یک ساعتی را باهاش گپ زدم البته مجسم کنید یک نفر با لباس نارنجی و یک نفر با کت وشلوار سه دکمه کنار جوب خیابون یک ساعت بگن و بخندن. بنده خدا از جفنگیات من دیگه روده بر شده بود و ماشین کلانتری هم بهمون گیر داد، آخه فکر کرده بودن حشیش کشیدیم.
در خلال صحبت ها به طرف گفتم اگه شهردار می شدی چیکار میکردی، بعد از یک مکث کوتاه گفتش: حقوق کارگرای شهرداری را زیاد میکردم! گفتم از این حرفا بیا پایین اینا دیگه نخ نما شده منظورم اینه برای مردم چیکار میکردی؟ آقا یک ربعی را فکر کرد و گفتش: خوب مردم همون کارگرای شهردارین دیگه!
دیدم اوخ اوخ این یارو خیلی سیاسی حرف میزنه و فرداست که تو همین شهر چه بسا شهردار بشه. سریع مشخصاتم را بهش دادم که اگه آبدارچی یا مشاور زیباسازی خواست، مارو بی خبر نذاره.

فرهنگ لغت پسر شمالی:
خستگی = در زبان شورای شهر ساری یعنی عدم صلاحیت لازم برای احراز پست.
در زبان بومیان استرالیا یعنی تلاش بیش از حد برای صید کانگورو.

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸۱


آیین نامه پسرشمالی

این مطلب را باید روز اول می نوشتم ولی چون کند ذهنم بعد از اینکه بابا خدا بیامرزم دیشب به خوابم آمد و طبق معمول داشت نصیحتم میکرد، بهم گفت.(خدا بیامرز وقتی زنده بود،هر موقع جلوش آفتابی میشدی سریع نصیحت میکرد ولی حالا دیگه نمیشه از دستش جیم کرد و همش دوروبرمون می پلکه و مواظب ماست)
بنده هدفم از نوشتن به شرح زیر میباشد:
1- دیدن یا احساس نمودن یک لحظه تبسم و خنده دوستانم با خوندن این صفحه و فراموش کردن غم های بیشمارشون که اندازه ستاره های آسمونه.
2- فراموش کردن غم های خودم که البته یک دونه بیشتر نیست ولی به کلفتی نون بربریه.
سایر موارد:
١- من این صفحه رو باز کردم که فقط با دوستای خودم حرفامو بزنم و نخواد که برای تک تک اونا هی تکرار کنم چون اونوقت میشم مثله جیگر زلیخا.
٢- دزدی مطالب بنده ممنوع، مطمئنأ دزده رو نفرینش می کنم که کر و کور و لال و شل و بیسواد از دنیا بره.
تبصره:اگه خونه تون یک شام دادین به من و دوستام و برگشتنا هم یک برگ چک یواشکی گذاشتین تو جیب من، شاید ...نوکرتم این حرفا چیه شما فرق می کنی با بقیه!
٣- اگه کسی از دستم ناراحت شد می تونه یک ایمیل یا زیلینگ بزنه و بنده هم ازش پوزش می خوام و هم دیگه دورو برش نمی پلکم فقط بشرطی که اگه منم ازش ناراحت شدم یه وری نشینه.

خوشبحالمون شد
پسر شمالی

فرهنگ لغت پسرشمالی:
نون بربری = بیسکویت کلفت
! = در زبان بیمزه ها: وقتی می خواهی بگی حالا بخندین من یک چیز خنده دار گفتم.
زیلینگ = تلفن از هرنوعی که باشه مثله منشی دار، بدون منشی، بی سیم، ماهواره جاسوسی، تانک و سایر جنگ افزارها

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸۱


سلام صبح مرنینگ

سلام، دوستان لطف کنند از حالا به بعد فقط پسر شمالی صدایم کنند. البته خودم معرفی کردم که بعدأ کسی گیر به ما نده که کارت ویزیتت کو؟!
خدمتتون عرض کنم که بنده مدیر یک سازمان غیر دولتی جوانان در شمال ایران هستم و برای جوونا کار می کنم. البته دوستان دیگه هم هستند که مثل من دلشون برای جوونا می سوزه و جیگرشون کبابه، در این امر خطیر بنده را همراهی می کنند.
القصه.... گذارمون افتاد سایت پرشین بلاگ و خوب دیگه..... از امروز میخوام داستان که نه قصه همین جوونا رو براتون تعریف کنم که برای جوونای دیگه کار می کنند. البته صحنه هارو هم داریم در شمال ایران که محل اتفاق داستانه فیلمبرداری می کنیم که گیشه پسند باشه و کلی تماشاچی پیدا کنیم.
البته امیدوارم که مدیر سایت پرشین بلاگ مارو نندازه از اینجا بیرون که داری تبلیغ می کنی، چون می دونم تا چند وقته دیگه همین آقا مدیره چه بسا به منو و دوستام که اینقدر برای جوونا کار میکنیم، جایزه هم بده و کلی نازمون بکنه.

راستی اگه این تابستونی آمدین لب دریای شمال، مواظب باشین دم پایی هاتون آب نبره. (از خاطرات ناگوار من در شمال)

خوشبحالمون شد
پسر شمالی

فرهنگ لغت پسر شمالی:
خوشبحالمون شد = خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۸۱ (اولین مطلب من در این وبلاگ که بر اثر یک اشتباه فنی پاک شده بود)

  
نویسنده : پسر شمالی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸۱